شما رفتني هستيد

جنگ و آتش و دشمن و غربت و وضع جاي خواب و لباس و خوراك و مهمات يك طرف، بچگي و كم سن و سالي و تبعات آن هم براي من، همان طرف! آن از اعزام و دوز كلك هاي ثبت نام و دعوا و مرافعه با خانواده و بالاخره فرار، اين هم از متلك هاي دوستان هم رزم در منطقه! هر كس به من مي رسيد چيزي مي گفت، به شوخي و جدي. اوايل به روي خودم نمي آوردم بعد ديدم نه اين طوري نمي شود، از آن پس، اگر كسي چيزي مي گفت جواب مي دادم، خصوصاً به پيرمردها كه بيشتر از بقيه سر به سرم مي گذاشتند و اصرار داشتند حتي اگر حرف معمولي هم مي خواهند بزنند كلمۀ «بچه» را به اول يا آخر آن بچسبانند مي گفتند:«بچه! تو ديگر چرا آمدي اين جا چه كار؟» من هم پاسخ مي دادم:«چون شما دير يا زود رفتني هستيد آمده ام كه اسلحه شما روي زمين نماند!»