بوي پيروزي

بعضي ها خيلي بي روغن سرخ ميكردند! جو جبهه آن ها را مي گرفت و به هيجان مي آمدند. روزهاي اول شايد همه به نوعي دچار احساسات مي شدند، منتها بعضي ها خويشتن داري مي كردند و اين مطلب بروز پيدا نمي كرد و بعضي آنچه را كه بر دلشان مي گذشت بي شائبه بر زبان مي آوردند. در گردان ما طلبۀ جواني بود كه در صحبت هايش سعي مي كرد به نحوي نصرت حق را بشارت بدهد. چند وقت بود كه مي گفت:«من بوي پيروزي را در منطقه حس مي كنم». روزي يكي از بچه ها كه با او صميمي تر بود گفت:«حاجي فكر نمي كني اين بو ممكن است بوي پاي من باشد!»