امدادگر

رستۀ من در جبهه امدادگري بود. ديگر حرف نبود كه به ما نزنند:«برادر تو را خدا حواست به بادگير من باشد، برنداري براي يك تركش ناقابل آن را قيچي قيچي كني! فلاني وقتي ديدي من بي حركت روي زمن افتاده ام، نگذاري بروي و خيال كني شهيد شده ام، اول نبضم را بگير، بعد پلك چشمم را بالا بزن، قشنگ سر فرصت برايم شربت قن درست كن، چون ممكن است ترسيده باشم و از هوش رفته باشم، خلاصه ما را بلافاصله شكلات پيچ نكني ها». ديگري اضافه مي كرد:«ببين، اين شاه رگ من است، با شصت پايم اشتباه نكني موقع بستن، من زود خفه مي شوم.».