كمپوت آخر

پشت خاكريز بوديم و منتظر شنيدن رمز عمليات و به خط دشمن زدن. لحظه شماري مي كرديم، آرام و قرار نداشتيم. دوستي داشتيم شكمو كه وقت را مغتنم شمرده و مشغول باز كردن كمپوت بود. فرمانده كه آدمي جدي، وظيفه شناس و سخت با نظم و ترتيب بود و كم تر خنده بر لبانش ديده مي شد، به رفيق شوخ طبع ما گفت:«آخر الان چه وقت كمپوت باز كردن است، مي خواهي كار دستمان بدهي؟» او هم با لحن كاملاً جدي گفت:«آقا را، يم خواهي خودت بخوري؟» آمديم و برنگشتيم، تكليف چه يم شود؟»