صدام خورده

يكي از ماشين هاي سپاه مقداري هندوانه به خط مقدم آورده بود. به هر دو نفر يك هندوانه مي رسيد. دوست من هندوانه را برداشت و فرار كرد. به خيال خودش مي خواست آن ار تنهايي بخورد. دنبالش كردم، گفتم:«از حلقومت مي كشم بيرون، حتي اگ رخودم هم نخورم» من بدو، او بدو. در همين حال، توپخانۀ دشمن شروع كرد به آتش ريختن، رفيقم ناچار شد هندوانه را رها كند و خودش به سنگر برساند. اوضاع كه عادي شد به من گفت:« بلند شود برو هنداونه را بياور با هم بخوريم». به محل حادثه رفتم. اثري از هندوانه نبود! برگشتم پرسيد هندوانه چي شد؟ گفتم:«مثل اين كه برادر صدام ترتيبش را داده و تنهايي ان را خورده است!»