معلوم بود خيلي گرسنه است. با ولع و اشتهاي تمام غذا مي خورد. انگار كسي مي خواست لقمه را از دستش بگيرد. پرسيدم:«سوار پشت سرت است؟» چه خبرته! الان خفه مي شود». گفت:«تو غصۀ خودت را بخور ، من شنا بلدم».