نامه

همسرمشهيد مهديفراتي، هميشهديگرانرا بهخير و نيكيدعوتمينمود. اگر كسيبهاو بديميكرد اهلتلافينبود، وليخوبيو نيكيديگرانراهرگز فراموشنميكرد.
ايشاندر طولهشتسالدفاعمقدسبارها بهجبههرفتتا اينكهموردحملهشيمياييدشمنبعثيقرار گرفتو پساز تحمليكسالرنجو مشقّتبهشهادترسيد.
شبيخوابيديدمكهبرايمنخيليجالببود. منزلعمويمدور كرسينشستهبوديم. خانميكهمستأجر ما بود مشكلاقتصاديداشتو واممسكنايشاناصلاً جور نميشد. مرتّببهامامزمان(عج) متوسّلميشد امّا نتيجهاينگرفتهبود.
همينطور كهدور كرسينشستهبوديم، شهيد كاغذيرا از جيبشبيرونآورد و آنرا رويكرسيگذاشتو بهآنخانمگفت:
تو آنقدر امامزمان(عج) را صدا زديتا اينكهخلاصهجوابترا داد و برايتنامهنوشت.
سپسبلند شد و رفتهمانموقعپسر كوچكماز بيرونآمد و گفت:
«بابا آمدهبود مرا بغلكرد و بوسيد و رفت»
صبحبهمستأجرخانهگفتممشكلواممسكنشما حلشد يا نه؟ گفتبرايچهميپرسي؟ منخوابخودمرا برايشتعريفكردم. دو سهروز بعد وامايشانجور شد و مستأجر كهتعجبكردهبود پيشمنآمد كهدومرتبهخوابرا برايشمو بهمو تعريفكنمتا بفهمد چهرمزيدر كار است.