ديا ديلو

نشسته بودم داخل سنگر وسايلم را مرتب مي كردم كه دوستم عبدالله آمد. بدون مقدمه شروع كرد به داد و فرياد كردن كه :«مرد حسابي، راجه به من به ننه ات چي گفتي؟» پرسيدم:«چطور مگر؟» گفت:«بابام برايم نوشته چرا خوراكي دوستانت را بر مي داري و به آنها نمي دهي و بچه هاي مردم را اذيت مي كني، من چه كردم در حق تو؟» حسابي جا خوردم، گفتم:«خيلي خوب شلوغش نكن، بنشين ببينم چي شده»، بعد يادم آمد كه در نامۀ آخري به شوخي براي مادرم موشته بودمكه:«ديا ديلو(مادر به زبان بوشهري)، عبدالله مسئول غذاي ماست و به من غذا نمي دهد». آن بندۀ خدا هم از همه جا بي خبر رفته بود به خانۀ ننۀ عبدالله و داد و قال كرده كه:« براي چه پسرتو به بچۀ من غذا نمي دهد؟»