قربان آقا

سرم گرم كار خودم بود؛ ؟آهسته بيا، آهسته برو! غريب افتاده بودم ميان جمع بچه هاي همشهري و هم محلي. ته لهجه محلي هم داشتم كه به خاطر آن هميشه زبانم بسته بود. اما در عوض، تا دلت بخواهد برادرها غريب نوازي مي كردند! خصوصاً بچه هاي لشكر 27. بعدها كه ما راه افتاديم و خودمان استاد شديم فهميديم چقدر آنها با ما حال كرده اند. يك نمونه اش كه يادم هست اين است كه يكي از آن روزهايي كه كمتر كسي را مي شناختم داشتم از دستشويي مي آمدم، كه يك نفر زد روي شانه ام و گفت:«قربون آقا»، و من به خيال اين كه لابد آشناست برگشتم و گفتم:«سلام، خواهش مي كنم» و هنوز احوالپرسي گرم نكرده بودم كه به دنبال «قربون آقا» اضافه كرد:«با پاسداراش».