آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۰۳۷۷۴
۰۷:۴۸

۱۳۸۸/۰۱/۲۳

خوش به حالت




بعد از عمليات بود و تسويه گرفته بوديم و بر مي گشتيم منزل. مثل هميشه كه موقع جابه جايي، گشت و شناسايي و بيرون رفتن از مقر، بچه ها يكي يكي مي رفتند پيش روحاني گردان و او به گوش آن ها ظاهراً حديث سفر مي خواند و خوش و بشي مي كردند و از هم جدا مي شدند، آن روز هم رفتيم؛ الا يكي از بچه ها كه هر چي حاج آقا اصرار كرد كه:« بيا، كاري ندارم، مگر دين و ايمان نداري پسر!» نرفت. بچه ها هم مشكوك شده بودند و توي راه كه مي رفتيم جِد گرفته بودند كه :« بايد بگويي چرا نرفتي و براي چه مي خنديديد». هر چه او گفت:«بابا والله بالله چيز مهمي نيست،» ول نكرديم، تا بالاخره به زبان آمد و آهسته گفت:«هيچي؛ دفعه قبل كه مي رفتم مرخصي به جاي دعا و حديث راه، در گوشم گفت خوشا به حالت، امروز ميري پيش عيالت! من هم امروز نرفتم پيشش، گفتم شايد باز هم مي خواهد از همان حرف ها بزند».

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه