خوش به حالت

بعد از عمليات بود و تسويه گرفته بوديم و بر مي گشتيم منزل. مثل هميشه كه موقع جابه جايي، گشت و شناسايي و بيرون رفتن از مقر، بچه ها يكي يكي مي رفتند پيش روحاني گردان و او به گوش آن ها ظاهراً حديث سفر مي خواند و خوش و بشي مي كردند و از هم جدا مي شدند، آن روز هم رفتيم؛ الا يكي از بچه ها كه هر چي حاج آقا اصرار كرد كه:« بيا، كاري ندارم، مگر دين و ايمان نداري پسر!» نرفت. بچه ها هم مشكوك شده بودند و توي راه كه مي رفتيم جِد گرفته بودند كه :« بايد بگويي چرا نرفتي و براي چه مي خنديديد». هر چه او گفت:«بابا والله بالله چيز مهمي نيست،» ول نكرديم، تا بالاخره به زبان آمد و آهسته گفت:«هيچي؛ دفعه قبل كه مي رفتم مرخصي به جاي دعا و حديث راه، در گوشم گفت خوشا به حالت، امروز ميري پيش عيالت! من هم امروز نرفتم پيشش، گفتم شايد باز هم مي خواهد از همان حرف ها بزند».