جبهه غرب

دور او را گرفته بودند كه بايد براي ما از خاطرات كردستان و پاوه و كامياران و كوي ذوالفقاري و چه مي دانم سوسنگرد و بستان و هويزه بگويي. از فتح خرمشهر، حصر آبادان، پادگان حميد، كانال ماهي و سنگرنوني و اول و آخر و وسط جنگ. اين تخم لقي بود كه رفقاي ناباب! در دهان بچه ها شكسته بودن، البته به قيافه غلط اندازش مي آمد كه چنين سوابق درخشاني داشته باشد اما در واقع اولين اعزامش به منطقه بود و از جنگ جز خود كلمه جنگ چيزي نمي دانست. همه منتظر بودند. يكي گفت:«نترس ريا نمي شود، بگو چطور كاتيوشا را روي دوشت گذاشتي و دنبال افسر عراقي رفتي داخل توالت» ديگري پي حرف او را گرفت:«بابا از خاطرات غرب بگو كه خمپاره مي زدند، مي رفتيد پشت نخلهاي خرما!» خلاصه، دروغ پشت دروغ، آن قدر مي گفتند تا قضيه لو مي رفت.