بچه هاي ما شيرند

صبح روز بعد از عمليات بود؛ بچه ها با دست هاي پر از غنيمت و با سر و وضع خاكي و خون آلود و لباس هاي پاره و بدن هاي مجروح و چشم هاي كاسهً خون شده از بي خوابي، اما خشنود و سربلند در حالي كه عده اي از اسراي بعثي را سينه كرده بودند از خط باز مي گشتند. مارش پيروزي هم كه از بلندگوي ماشين تبليغات پخش مي شد طبعاً كار خودش را مي كرد، در نتيجه، بعضي ها به وجد مي آمدند و در مقابل، براي اين كه اين عزت و از آن طرف ذلت و خواري را براي دشمن خدا بدانند و نگذارند آب خوش از گلوي نفس پايين برود، دو دسته مي شدند يك دسته مي گفتند:«بچه هاي ما شيرند»، دسته دوم جواب مي داد:«پاكتي، پاكتي». دوباره اين ها مي گفتند:«بچه هاي ما پلنگ اند» و آن ها جواب مي دادند:«صورتي، صورتي!»