آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۰۳۴۵
۲۱:۳۴

۱۳۸۶/۰۱/۰۷

وصيت




وقتي در جبهه بوديم، وضعيت روحي همه تغيير ميكرد. انگار نه انگار دنياي ديگري هم هست كه هركدام به نوعي به آن وابسته هستيم. ولي وقتي از اين حال و هوا فاصله ميگرفتيم، كوچكترين عامل، سد محكمي در مقابل معنويتهاي جبهه ميشد و به سختي از آن دل ميكنديم. به هر صورت، همه انسان بوديم و بعضي وابستگيها گولمان ميزد تا يك روز بيشتر نفس بكشيم. راه سختي نبود. فقط كافي بود بگويي «الهي به اميد تو» و سينه را تو نور خورشيد بگذاري. گرما و نوري خاص وجودت را پر ميكرد و نميتوانستي به چيز ديگري فكر كني.
عازم رفتن به مأموريت بودم. احساس كردم چيزي در وجودم گم شده است. نميدانستم چه بود و چرا آن احساس را داشتم. همسرم را صدا كردم و از او خواستم، به وصيت من گوش فرادهد. براي اينكه سندي از خودبهجا گذاشته باشم، كاست نوار را درون ضبط صوت گذاشته و شروع به صحبت كردم.
همسرم روبهرويم نشسته بود و به حرفهايم گوش ميداد و در همان حال به پهناي صورتش اشك ميريخت.
ـ رضا تو را خدا اين حرفها را نزن، انشاءالله سالم برميگردي.
نميدانم چرا شيطنتم گل كرد و ميان هقهق گريهي همسرم شروع به خنديدن كردم. وضعيت مضحكي به وجود آمده بود كه نه او آن را بر هم ميزد، نه من دوست داشتم حال و هواي ديگري به آن بدهم. بالاخره، وصيتم تمام شد و منتظر ماندم همسرم آرام بگيرد. سپس از او خواستم، به آنچه براش گفتهام، بعد از شهادتم عمل نمايد. نگاهش را به چشمانم دوخت و گفت: «به شرط آنكه در آن دنيا شفيع من باشي.» حالا ديگر نوبت گريهي من و خندهي عيال بود. خود را لايق حرفش نميديدم. براي اينكه بيشتر از آن قافيه را به او نبازم، ميان هقهق گريه جواب دادم: « تو اين دنيا تحملت كردم، نميخواهي در آن دنيا هم دست از سرم برداري. اصلاً، حالا كه اينطور شد، از خير شهادت گذشتيم.»
منبع؛ كتاب رقص دلفينها. صفحه54

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه