وصيت

وقتي در جبهه بوديم، وضعيت روحي همه تغيير ميكرد. انگار نه انگار دنياي ديگري هم هست كه هركدام به نوعي به آن وابسته هستيم. ولي وقتي از اين حال و هوا فاصله ميگرفتيم، كوچكترين عامل، سد محكمي در مقابل معنويتهاي جبهه ميشد و به سختي از آن دل ميكنديم. به هر صورت، همه انسان بوديم و بعضي وابستگيها گولمان ميزد تا يك روز بيشتر نفس بكشيم. راه سختي نبود. فقط كافي بود بگويي «الهي به اميد تو» و سينه را تو نور خورشيد بگذاري. گرما و نوري خاص وجودت را پر ميكرد و نميتوانستي به چيز ديگري فكر كني.
عازم رفتن به مأموريت بودم. احساس كردم چيزي در وجودم گم شده است. نميدانستم چه بود و چرا آن احساس را داشتم. همسرم را صدا كردم و از او خواستم، به وصيت من گوش فرادهد. براي اينكه سندي از خودبهجا گذاشته باشم، كاست نوار را درون ضبط صوت گذاشته و شروع به صحبت كردم.
همسرم روبهرويم نشسته بود و به حرفهايم گوش ميداد و در همان حال به پهناي صورتش اشك ميريخت.
ـ رضا تو را خدا اين حرفها را نزن، انشاءالله سالم برميگردي.
نميدانم چرا شيطنتم گل كرد و ميان هقهق گريهي همسرم شروع به خنديدن كردم. وضعيت مضحكي به وجود آمده بود كه نه او آن را بر هم ميزد، نه من دوست داشتم حال و هواي ديگري به آن بدهم. بالاخره، وصيتم تمام شد و منتظر ماندم همسرم آرام بگيرد. سپس از او خواستم، به آنچه براش گفتهام، بعد از شهادتم عمل نمايد. نگاهش را به چشمانم دوخت و گفت: «به شرط آنكه در آن دنيا شفيع من باشي.» حالا ديگر نوبت گريهي من و خندهي عيال بود. خود را لايق حرفش نميديدم. براي اينكه بيشتر از آن قافيه را به او نبازم، ميان هقهق گريه جواب دادم: « تو اين دنيا تحملت كردم، نميخواهي در آن دنيا هم دست از سرم برداري. اصلاً، حالا كه اينطور شد، از خير شهادت گذشتيم.»
منبع؛ كتاب رقص دلفينها. صفحه54