آخرین اخبار:
کد خبر : ۲۰۳۱۳
۲۱:۳۴

۱۳۸۶/۰۱/۰۷

دفن لاله‏ها




تا ما را گرفتند، گفتند: «حرس خميني (پاسدار) هستيد. آنها را بكشيد»! ما را كنار تپه‏اي گذاشتند و به رگبار بستند. چند گلوله هم به پا و گردن من خورد. صداي الله اكبر دوستانم را مي‏شنيدم.
لحظاتي بعد، افسر عراقي را بالاي سرم ديدم. لوله‏ي سلاح كمري‏اش را در دهانم گذاشت و ماشه را كشيد.
وقتي به هوش آمدم ديدم ميان زمين و آسمان هستم؛ چند عراقي دست و پايم را گرفته، به طرف ايفا (خودرو نظامي) مي‏بردند.
يك لحظه چشمم به دور و برم افتاد. آخرين بيلها بالا و پايين مي‏رفت و خاكها بر جسدهاي دوستانم ريخته مي‏شد.
يك نفر قبل از تيرباران فرار كرده بود و خبر را به دوستان و خانواده‏مان داده بود.
وقتي از اسارت آزاد شديم، اعلاميه‏ي شهادتم را بر ديوار كوچه ديدم، اما ديگر پوسيده شده بود.

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه