دفن لالهها

تا ما را گرفتند، گفتند: «حرس خميني (پاسدار) هستيد. آنها را بكشيد»! ما را كنار تپهاي گذاشتند و به رگبار بستند. چند گلوله هم به پا و گردن من خورد. صداي الله اكبر دوستانم را ميشنيدم.
لحظاتي بعد، افسر عراقي را بالاي سرم ديدم. لولهي سلاح كمرياش را در دهانم گذاشت و ماشه را كشيد.
وقتي به هوش آمدم ديدم ميان زمين و آسمان هستم؛ چند عراقي دست و پايم را گرفته، به طرف ايفا (خودرو نظامي) ميبردند.
يك لحظه چشمم به دور و برم افتاد. آخرين بيلها بالا و پايين ميرفت و خاكها بر جسدهاي دوستانم ريخته ميشد.
يك نفر قبل از تيرباران فرار كرده بود و خبر را به دوستان و خانوادهمان داده بود.
وقتي از اسارت آزاد شديم، اعلاميهي شهادتم را بر ديوار كوچه ديدم، اما ديگر پوسيده شده بود.