در كوچههايخاطره

فرزندم، «ابوالفضل» زمانيكهحدود هشتسالداشت، رفتار و گفتارشاو راخيليبزرگتر از آنچهكه بود نشانميداد.
در شهريور سال57، حدود بيست قطعهاي از عكسهايامامعزيز بهدستمرسيد. شبحدود ساعت5/11 بهاتفاق ابوالفضلبهكوچههاياطرافرفتيموعكسها را در جاهايمناسبچسبانديم.
فردا ظهر كهاو از مدرسهبهمنزلآمد، خيليناراحتبود. از علتناراحتياشسؤالكردمگفت:
«مامان! همهعكسهاييرا كهتويكوچهچسباندهبوديمساواكيها كندهاند.»
شبكههمهخواببودند متوجههقهقگريهشدم. چشمهايمرا باز كردم.ديدمابوالفضلدر رختخوابنيست. بهطرفصدا رفتم. ديدمجانماز را پهنكردهو دستهايكوچكشرا بهسويآسمانبلند كردهو زير لبچيزيميگويد وگريهميكند.
او را در آغوشگرفتمو بياختيار اشكهايمجاريشد.
آخرينبار كهبهجبههميرفتگفت: «مامانبهياد داري، عكسامامرا پارهكردند؟» خنديدمو گفتم: يادتهسترفتهبوديتوياتاق و جانماز پهنكردهبوديو گريهميكردي؟ گفت: آنشباز خدا خواستمآنقدر قويشومتا بتوانمجوابآنهاييرا كهعكسامامرا پارهكردهاند بدهم. حالا وقتآنرسيدهاستكهبهجبههبرومو خطامامرا حفظنمايم.
او در كربلاي5 همراهبا ساير شهيدانرفت، تا خطامامبماند.