اعزام

يك هفته به اعزام مانده بود.پدر هنوز ساز مخالف مي نواخت . هر چه اصراركردم فايده اي نداشت . وقتي از او نااميد شدم ،از برادر خواستم جبهه را فراموش كند؛ امّا اين هم بي فايده بود. به همان اندازه كه پدر در نرفتن اصرار داشت ، برادر به رفتن علاقه مند بود؛ نمي دانستم عاقبت چه خواهد شد.
دعا تنها سلاح برنده اي بود كه در اختيار داشتم و دريغ نكردم . هر روز كه به زمان موعود نزديك مي شديم ،اضطراب و هراس من هم بيشتر مي شد؛ تا آن روز ماندگار فرا رسيد.
خيلي زود از خواب بيدار شدم . برادر در رختخوابش نبود. پنداشتم براي هميشه ما را ترك كرده است . امّا نه !در گشوده شد و برادر به آرامي وارد حياط شد.صبورانه توضيح داد كه ساك مخصوص اعزامش را برده و در راه آب مخصوص باغ جا داده است .
چيزي به ساعت 8 صبح نمانده بود. برادر لباس پوشيده و خميده از زير پنجره اتاق پدر عبور كرد.
نگران ، رفتن برادر را مي نگريستم . ناگهان سايه اي بر سرم سنگيني كرد پدر قرآن به دست ، كنار من ايستاده بود.
پدر، با آب و آينه و قرآن برادر را بدرقه مي كرد. انگار فهميده بود فرزندش ،محمود مي رود كه باز نگردد.
نگاه برادر، به آب نشست و او رفت .
چندي بعد، خبر پروازش را به ما دادند. مادر صبور و آرام ، در بريدن كفن ، به اندازه ها دقّت مي كرد و نقل و شيريني مي داد و مي گفت :
«براي تو كه به آرزوهايت رسيده اي گريه نمي كنم !»
مادر، تمام 17 سالگي اش را در كفن پيچيد. آنگاه شانه هاي مهربان شهر، تاخوابگاه ابدي بدرقه اش كردند.
ترنّم باران بهاري ، پايان روز پانزدهم فروردين سال 62، راز آن بيداري هاي نيمه شب را بر من آشكار ساخت .