بمبهاي خوشه اي

يكي از اشتباهات مسئولان در عمليات «بدر»، صاف كردن و ماچپاشي محل فرود بالگردها بود. سياهرنگ شدن سطح زمين، به خلبانان عراقي اين توانايي را ميداد تا به راحتي فرودگاه را شناسايي و بمباران كنند. در هر پاركينگي، تعداد چهار يا پنج فروند بالگرد در كنار هم پارك بودند. اين فرودگاه، در طول مدت عمليات، چندينبار مورد حملهي هوايي قرار گرفت.
يكي از دوستان خلبان، دچار نوعي ترس خاص و عجيب بود. وقتي همراه تيم آتش پرواز ميكرد، بدون توجه به خطرات متعدد اطرافش، با شهامت به دل دشمن ميزد و با دقت و وسواس زيادي از مهماتش استفاده ميكرد. اما نميدانم چرا اين انسان دلاور، از بمباران هوايي وحشت داشت. هنوز آژير خطر كشيده نشده، داخل سنگر بود.
وقتي ابلاغ كردند براي اجراي مأموريت آماده باشيم، هواپيماهاي عراقي سررسيدند. مجبور شديم تو سينهكش خاكريزها پناه بگيريم. دوستم محكم سرش را به زمين چسبانده و موقعيت هواپيماها را ميپرسيد. من هم براي شوخي، هر دفعه سمتي را اعلام ميكردم. گاه مشتي خاك به هوا پاشيده و به حركاتش ميخنديدم.
پايگاه در منطقهاي كاملاً باز قرار داشت و سينه آسمان پر بود از بمبهاي خوشهاي. هركدام به زمين ميرسيدند، منفجر شده و خاك را مثل آب جوش، به قلقل ميانداختند. مطمئن بودم، اينبار بالگرد سالمي براي ادامهي عمليات باقي نخواهد ماند. كاري هم از دست كسي بر نميآمد و نميشد جلوي فرود و انفجار بمبها را گرفت.
مأيوس نگاهم را به بالگردها دوخته و آمادهي ديدن انهدام آنها بودم كه ناگهان باد تندي وزيدن گرفت و بمبهاي خوشهاي در فاصلهاي دورتر از پايگاه به روي زمين فرود آمد. از خوشحالي در جايم بند نبودم كه صداي سوت ممتدي به گوشم رسيد و كسي با فشار، سرم را روي خاك گذاشت. جسمي كنارم به زمين خورد و مقداري خاك بر سرم ريخت. چند لحظه بعد، حرارت تندي، پوست سر و گوشم را به سوزش انداخت. آرام سرم را بالا آوردم. تركش داغي مقابل چشمانم درون خاك رفته بود.
منبع: رقص دلفينها، خاطرات سرهنگ خلبان هوانيروز غلامرضا عليزاده نيلي، به كوشش حجت شاه محمدي سوره مهر، چاپ چهارم، 1389، ص 112