رد پا

گاه با خود مي انديشم ، يك كودك 3 ساله چگونه مي تواند خاطره اي از پدرداشته باشد.من هيچ خاطره اي از پدر به ياد ندارم . تنها چيزي كه مرا به او پيوند مي زند، گرماي خاطرات شيريني است كه ديگران از محبت و ايثار و فداكاري پدرنقل كرده اند: آن شب در گوشه اي از آسمان چند ستاره پيدا بود. باد لاي بوته هاي خشك مي پيچيد.صداي تانكهاي آن طرف جاده ، به گوش مي رسيد. تير اندازي لحظه اي قطع نمي شد بوي باروت فضا را پر كرده بود. صداي ناله سوزناكي كه كمك مي خواست ، از جاي نامعلومي به گوشش رسيد. كسي در آن سو به كمك احتياج داشت . مجروحي به زمين افتاده بود. فقط مي توانست اندكي حركت كند همين حركت را چشمهاي تيزبين ساجد ديد. خودش را به سرعت بالاي سرش رساند. او را شناخت : «سيدمسعودسيادتي ».
از خونهاي روي زمين پيدا بود كه مسافتي خودش را بر روي خاك كشانده است . تير به پاهايش خورده بود.مسعود، ساجد اسكندري را بالاي سر خود ديد. با نگاه خسته اش لبخندي زد. ساجد روي هر دو پا نشست . خيلي عجله داشت رزمندگان در حال پيشروي بودند. او بايد به ديگر رزمندگان مي پيوست . از طرفي هم نمي توانست مسعود را با چنين حالي رها سازد. بند پوتينش را باز كرد و آن را محكم به رگ بالاي محلي كه تير خورده بود بست ، به مسعود گفت : «همين جا بمان ، الان بچه هاي امداد از راه مي رسند.»
مسعود بي هوش شد، قامت پر صلابت ساجد را مي ديد كه به جلو مي رفت .
بعدها، مسعود متوجه شد كه ساجد هم در آن عملّيات تركشي گرفت كه تالحظه ي شهادت مهمان وجودش بود.
ديروز وقتي به گلزار پدر رفتم ، مسعود را ديدم كه كنار پدر نشسته است واشك مي ريزد. وقتي ما را ديد سلام كرد و گفت من هميشه مديون ساجد هستم و هيچ گاه خاطره اش را فراموش نمي كنم . آنگاه ايستاد و با چهره اي اندوهگين از مزار پدر دور شد.