آخرین اخبار:
کد خبر : ۱۹۴۸۱۷
۱۲:۰۷

۱۳۸۷/۱۱/۲۶
زندانیان سیاسی مسلمان قبل از انقلاب

جلال صمصامي فر




هنوز هم كه صحبت مي كند، شور و حال انقلابي بودن و جسارت را مي تواني در او بخوبي ببيني، وقتي با اعتقاد از گذشته اش تعريف مي كند، احساس غرور به انسان دست مي دهد، از سياهي و تاريكي آن روزها كه حرف مي زند، فضا را به خوبي مي تواني ترسيم كني. از شكنجه ها كه مي گويد، مي تواني درد را در صورت و تاول را در زير پاهايت لمس كني. وقتي به ياد آن روزها گريه مي كند، دل را همراه خود مي كند تا به آن روزهاي پر حماسه بروي و به ياد مقاومت هاي آن روزها از شدت غرور اشك شوق را همراه دلتنگي هاي آن روز كني، راحت صحبت مي كند و در بيان خاطراتش، تحليل تاريخي هم دارد، آراء و نظراتش را با تمام ظرافت ها به راحتي بيان مي كند.
متولد سال 1327 در شهر تهران است. مي گويد در دهه ي عاشورا متولد شده، خيابان سيروس، كوچه گلشن، ـ چهار برادر و يك خواهر. دو برادر از خودش بزرگتر و دو برادر از خودش كوچكتر.
از بچگي با پدر به مسجد و هيئت مي رفت، عشق و علاقه اش به سيدالشهدا، و اشك روانش بر مصائب آن عزيز شهيد براي اعضاي خانواده و دوستانش مثال زدني بود.
پنج ساله بود كه كودتاي 28 مرداد سال 32 اتفاق افتاد، پدرش طرفدار دكتر مصدق و محله ي گلشن و خيابان سيروس و مولوي و محله ي امام زاده يحيي، محل آمد و رفت و زندگي بسياري از عناصر مخالف رژيم بود. و پاتوق حضور جلال در هيئت ها و محافل مذهبي.
ترور دكتر خانلري توسط سرگرد شهرستاني، و انتخاب درخششي به عنوان رئيس آموزش و پرورش، باعث اعتراضاتي از طرف ديگر معلمين و اقشار ملت مي شود، در راهپيمايي اعتراض آميز معلمان و دانش آموزان، يكي از هم كلاسي هايش به نام كلهر به شهادت مي رسد.
در سال 43 فعاليت حزبي خود را با عضويت در حزب مردم ايران وابسته به جبهه ملي ايران شروع مي كند، وليكن با تأكيد پدر مدتي همكاريش را با حزب قطع مي كند. در طول اين مدت از مطالعه ي كتب مختلف و تجربيات انقلاب هاي ديگر كشورها غافل نبود، همچنين ارتباط خود را با انقلابيون قطع نكرد. به خاطر اين كه در سربازي بتواند بيشتر فعاليت كند و امكان تردد داشته باشد، در امتحانات ديپلم شركت نمي كند و در سال 48 به صورت سرباز صفر اعزام مي شود.
ـ روز اول رمضان سال 48 روز اول سربازي من بود، شب سحري خوردم و رفتم پادگان، ما را تقسيم كردند و من افتادم پادگان قلعه مرغي تهران، چهار ماه آموزش ديدم، در همان ايام براي خوردن سحري و افطار از پادگان فرار مي كردم و به خانه مي آمدم؛ آخرش كه فهميدند و يك هفته بازداشت شدم، اين اولين تجربه ي زندان و بازداشت من بود.... بعد از پايان آموزشي به واحد آموزش و خدمات كلاس هاي آموزش زبان انگليسي كادر معرفي شدم، فرصت خوبي بود تا تمام قسمت هاي پادگان را شناسايي كنم. من و يكي از دوستانم به نام كاظمي كه سرباز اسلحه خانه بود، در ميان آن جمع نماز مي خوانديم. در همين ايام و بخاطر حاضر جوابي به يكي از افسران 48 ساعت بازداشت شدم، در بازداشتگاه زمينه ي آشنايي من با عباسي كه بعدها شهيد شد فراهم گرديد، موقع نماز فقط من و عباسي نماز خوانديم، عباسي خدمتش به اين صورت بود كه 14 روز غيبت مي كرد و 28 روز بازداشت بود و معمولاً به همين صورت تا 5 سال خدمت كرد. من و عباسي يك شبكه درست كرديم و اعلاميه ها را به داخل پادگان مي آورديم، البته خيلي حساب شده، خلاصه سا 1350 خدمت عباسي تمام شد. و خدمت من چند ماه مانده بود؛ او را با ابوشريف در خيابان ديدم، برايم مسجل شد كه آنها كار سياسي مي كنند. از او خواستم كه من را هم همراه خود كنند كه بعد از چند روز توسط عليرضا ميرسپاسي توجيه شدم، در طول مدت سربازي، ارتباط خودم را با آنها حفظ كردم و حتي چند عمليات را داخل پادگان برنامه ريزي كرديم كه به دلايلي انجام نشد، آبان ماه سال 50 خدمت سربازي من به اتمام رسيد.
بعد از سربازي به طور جدي وارد مبارزه سياسي با رژيم مي شود، و با تعدادي از اعضاي حزب ملل تصميم به ترور تيمسار طاهري (رئيس كميته مشترك ضد خرابكاري) مي گيرند، 20 مرداد سال 1350، شهيد مفيدي و شهيد سپاسي يك موتور هندا تهيه كردند و با لباس نقاشي و وسايل نقاشي در چهارراه تهران پارس سر راه تيمسار طاهري قرار مي گيرند و او را ترور مي كنند، يك تير هم كف دستش مي زند.
....فرداي آن روز، رضا خوشدل با مفيدي و باقر عباسي قرار ملاقات داشتند، كه يك پاسبان به آنها مشكوك مي شود و مي خواست آنها را بازديد بدني كند كه او را با تير مي زنند و فرار مي كنند، با سر و صداي مردم، مي ريزند و باقر عباسي را دستگير مي كنند. از اين قضيه توسط مفيدي مطلع شدم و تا يك هفته خانه نرفتم.
دومين شب هر ماه خانه ي مادرم روضه خواني داشتيم كه محمد آمد و با هم براي فردا ظهر قرار گذاشتيم. مي خواستم با موتور برادرم بروم كه پنچر بود، وقتي براي پنچر گيري از خانه بيرون آمدم، متوجه حضور ساواك در مقابل خانه شدم، از فرصت استفاده كردم و به برادرم گفتم كه سريع برود و منزلش را پاكسازي كند، از طريق پشت بام فرار كرد. كلي اعلاميه و مواد منفجره در خانه جا سازي كرده بودم، و به خانواده گفتم شما زير بار هيچ چيز نرويد، بگوييد: «همه اينها مال دوستان پسرم است»، يك ساك مواد منفجره برداشتم و خواستم از طريق پشت بام فرار كنم، پشت بام هم در محاصره ي ساواك بود، به هر حال مجبور شدم كه ساك را زمين بگذارم و تسليم شوم. در زندان فهميدم كه همان روز در محل قرار محمد را هم دستگير كرده بودند. همه ي اعضاي گروه در مدت كوتاهي دستگير شدند، در بازجويي ها هيچ يك از اتهامات را قبول نكردم، حتي وقتي اسم از اعضاي خانواده را مي نوشتم، اسم برادرم را ننوشتم تا او فرصت پاكسازي منزل را داشته باشد، چند روز بعد او هم دستگير شد؛ ولي چون مدركي از او پيدا نكردند بعد از 48 ساعت آزاد شد. بعد از بازجويي، دادگاه باقرعباسي و مفيدي را به اعدام محكوم من به حبس ابد محكوم شدم. ايام محكوميت را در زندان هاي شماره 3 و 4 و 1 قصر و بند 2 اوين با تحمل شكنجه هاي سخت سپري كردم تا اينكه در 30 ديماه سال 57 توسط مردم آزاد شدم.
«نفس زندان براي مبارزه خود رويدادي مهم است، و آشنايي با بهترين انسان هاي دوران، خود بهترين نتيجه ي عملي آن، در اين سير نقاط اوجي هست، مانند مقاومت در برابر منع نماز از طرف رئيس زندان ، اعتصاب ملاقات و اعتصاب غذا در سال 56 به مدت 29 روز و پايداري در برابر فشارهاي رژيم و....»
جلال صمصامي فر در سال 59 ازدواج مي كند كه ثمره ي اين ازدواج يك پسر ويك دختر است.
از جمله فعاليت ها و مسئوليت هاي ايشان بعد از انقلاب مي توان به:
همكاري با دادستاني انقلاب
همكاري با سپاه پاسداران و همراهي با شهيد محمد بروجردي
ـ مشاور وزير كار
ـ عضو هيئت امناء هلال احمر
و بازرس منطقه ي آزاد چابهار؛ اشاره كرد.

گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه