زندانیان سیاسی مسلمان قبل از انقلاب
جاسم عبدالمحمّدي

ـ اولين فعاليت سياسي ام حضور در منبر و كلاس آيت الله مرحوم رباني شيرازي بود كه به گيلانغرب تبعيد شده بود، همه مي دانستيم علت تبعيد آيت الله به شهر ما به خيال خام رژيم تنبيه او و امثال او بود. ما كُرد هستيم و ميهمان نوازي رسم و مرام ماست. مرامي كه شهره ي جهاني دارد، بايد به شاه مي فهمانديم كه مهمان دوستيم، خصوصاً مهماني كه مداح علي(ع) وروضه خوان امام حسين(ع) باشد. ما آيت الله را سفير امام خميني و مايه ي رحمت و بركت براي شهر مي دانستيم و لحظه اي او را تنها نمي گذاشتيم و حضور دسته جمعي ما در حضور ايشان باعث خشم عوامل رژيم ستم شاهي بود. و لذا بايد بيشتر مواظب خودمان بوديم چون تمامي حركات ما زير ذره بين عوامل ساواك بود.
او چنان از آيت الله خميني صحبت مي كرد كه ما همچون اويس قرني ناديده عاشقش شديم. بسيار تلاش مي كردم كه در نجف به ملاقاتش بروم، ولي هر بار كه به عراق مي رفتم طبق دستور آيت الله رباني مأموريتم را سريع انجام مي دادم و برمي گشتم، مأموريت من خريد و حمل اسلحه ي كمري به داخل كشور بود؛ اسلحه اي كه به ضرورت، هر مجاهد رزمنده اي بايد همراه خود حمل مي كرد.
از سال 1344 تا 1353 پنج نوبت دستگير شدم و هر بار به تحمّل شكنجه هاي سخت و طاقت فرسا و حبس طولاني محكوم مي شدم.
جاسم عبدالمحمّدي تنها پسر حسين و فاطمه در سال 1308 در روستاي «سَرپلك ويژنان» 10 كيلو متري گيلانغرب در خانواده اي كشاورز مذهبي به دنيا آمد. كه 40 هكتار زمين ديم تمام دار و ندار پدرش بود.
16 ساله بود كه پدرش را از دست داد و سرپرستي مادر و پنج خواهر را عهده دار شد. براي تأمين مخارج خانواده، مجبور بود تلاش مضاعف كند و ازدواج خود را تا 38 سالگي به تأخير بيندازد.
علاوه بر فعاليت كشاروزي و دامداري و مديريت خانواده، آرام آرام به فعاليت بازرگاني روي آورد و براي امرار معاش با استفاده از اسب و قاطر به همراه تعدادي از دوستان خود از كشور عراق، پارچه و چاي وارد مي كرد.
ـ سال 1346 زندگي مشترك را با پروين كه 20 سال از من كوچكتر بود شروع كردم؛ هر چند كه بيشترين ايام جواني اش را در زندان و اسارت و فراري بودم! مطمئنم كه او مرا حلال خواهد كرد و در بيشترين ثوابها و فداكاري ها مديون او هستم.
سال 1344 ازمن 100 پاكت فشنگ كلت گرفتند و راهي زندان شدم و به اصطلاح سابقه دار شدم سال 49 به جرم حمل اعلاميه امام خميني 6 ماه در زندان كرمانشاه ممنوع الملاقات شدم چند ماه بعد از آزادي به جرم خروج غير مجاز از مرز به پنج ماه زندان محكوم شدم.
سال 53 داشتم از عراق برمي گشتم با چه مكافاتي 18 قبضه اسلحه كمري-تپانچه ايتاليايي- تهيه كردم. آيت الله رباني پول اسحله ها را داده بود. هر قبضه را 240 تومان خريدم. ذوق زده بودم و خوشحال از اين كه اسلحه ها را ارزان خريده بودم كه توسط نيروهاي شهرباني و ساواك شناسايي شدم و مدت دو سال را در زندان هاي قصر شيرين و كرمانشاه گذراندم.
پروين درغياب جاسم تمام مسئوليت خانواده را به دوش مي كشيد با سه بچه ي قد و نيم قد از ابتداي زندگي آواره ي جاده و شهر شده بود. دوست داشت به فرزندانش راه مبارزه و جهاد عليه ظلم و ستم بياموزد.
-جهانگير 4 ساله بود كه با هم به ملاقات جاسم رفتيم. اجازه ي ملاقات نمي دادند. در خواست ملاقات با قاضي زندان كردم و به او گفتم كه پسرم بهانه ي بابا گرفته و... قاضي باعصبانيت هر چه تمام به من و جاسم توهين كرد. و بعد خطاب به نگهبانان زندان گفت اين... ها را از اتاق من بيرون كنيد! جهانگير كوچك من، همين كه فحش قاضي را شنيد، دوان دوان به سمت قاضي رفت و آب دهني جانانه به صورت قاضي پاشيد. به زبان كودكانه گفت: كُرّه خر خودتي!
قاضي ساواك بين آن همه سرباز و كارمند دادگاه چنان سرافكنده شد كه به سرعت اتاق خود را ترك كرد و تهديد كرد كه به جرم اين بي ادبي 2 سال ديگه به زندان شوهرت اضافه مي كنم!
- 6 بهمن 1357 از مرز رد شدم و با قرآني در دست وارد خانه يكي از شيوخ شهر مندلي عراق بنام «شيخ الوان طُلوس» شدم و به او گفتم كه اگر قرآن را قبول داريد اگر مسلمان هستيد به دادِ ما برادران مسلمان خود برسيد. ما نياز به اسلحه داريم، ما مي خواهيم به زودي وارد مبارزه ي مسلحانه برعليه رژيم شاه شويم...
متأسفانه شيخ و اطرافيانش، پولمان را گرفتند و تحويل بعثيون عراق دادند. در دادگاه بغداد به دو سال حبس محكوم شدم. انقلاب پيروز شد و به دستور امام خميني و با پيگيري هاي سفارت ايران پس از 11 ماه تحمل حبس ديماه 1358 آزاد و روانه ي ايران شدم.
جاسم وارد ايران مي شود و شاهد شهد شيرين پيروزي انقلاب اسلامي در ديار خود مي شود ولي مدتي بعد متوجه تحركات نظاميان بعثي در مرزهاي غربي مي شود، يكي از دوستانش خبرهاي تلخي از مرزهاي سرپل ذهاب و قصر شيرين به او مي دهد كه او بي مهابا خود را به سرحدات مي رساند.
و در روز اوّل مهر 1359 در دشت ذهاب به اسارت مزدوران بعثي در مي آيد و در تاريخ 1/6/69 پس از تحمّل 10 سال اسارت به ايران اسلامي برمي گردد. جاسم به جرم هم دستي در بر پايي مراسم سينه زني در شب عاشورا در اردوگاه رماديه عراق از دست راست ساعتها آويزان مي شود و اين شكنجه باعث آسيب جدي به تاندوم ها و اعصاب دست وي و خشك شدن دست راستش مي شود.
جاسم با افتخار جانبازي 55 درصد و 15 سال اسارت در زندان هاي رژيم منحوس پهلوي و اردوگاه هاي رژيم بعثي هم اكنون بازنشسته اداره ي آموزش و پروش شهرستان گيلانغرب است.