زندانیان سیاسی مسلمان قبل از انقلاب
احمد منصوري

احمد منصوري در سال 1326 در محله «پانخل» معروف به كوچه ي صابوني ها در شهر كاشان به دنيا آمد. پدرش، ماشاالله از افراد متدين اين شهر بود، ماشاء الله براي فرار از خدمت نظام سربازي هنگامي كه احمد هشت ماهه و بردار بزرگش جواد سه ساله بوده به شهر تهران مهاجرت مي كند.
خانواده چهار نفري منصوري در بهار سال 1327 در محله صدرالاشراف تهران (نزديك خيابان شوش) مستقر مي شوند. احمد به همراه برادرش جواد تحصيلات ابتدايي را در دبستان نوشيروان به پايان مي رسانند.
براي ادامه ي تحصيل، مدرسه ي علوي مي روند. وي در سال 1340 در جلسات انجمن اسلامي دانش آموزان شركت مي كند و در ادامه هم به طور فعال وارد فعاليت هاي سياسي آن زمان مي شود. نخستين حضور جدي او در اين عرصه، پيوستن به حزب ملل اسلامي است كه به دعوت برادرش جواد صورت مي گيرد. و يكي از اعضاي فعال اين تشكل مي شود؛ پس از كشف هسته مركزي و رهبران اصلي اين حزب در مهر ماه سال 1344، احمد منصوري هم به همراه بقيه اعضاي حزب دستگير و به چهار سال زندان محكوم مي شود. وي در مدت اقامت خود در زندان موفق به اخذ ديپلم مي شود. در 29 اسفند ماه سال 1347 از زندان آزاد و در سال 1348 در رشته ي علوم اداري دانشگاه تهران قبول مي شود و به تحصيلات عاليه مي پردازد.
در خرداد ماه سال 1352 مجدداً توسط كميته مشترك ضد خرابكاري دستگير و پس از بيست روز آزاد مي شود.
در سال 1352 از دانشگاه تهران فارغ التحصيل شده و در آذر ماه همين سال ازدواج كرده و تشكيل خانواده مي دهند.
در تير ماه سال 1354 براي بار سوم دستگير مي شود و در سال 1357 در آستانه ي پيروزي انقلاب اسلامي ملت ايران به رهبري امام خميني(ره) از زندان هاي آزاد مي شود.
وي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي با كميته ي استقبال از حضرت امام كه در مدرسه علوي تشكيل شده بود، همكاري مي كند، سپس به كميته مستقر در صنايع پارچين (واقع در جاده گرمسار) مي رود. احمد منصوري به مدت شش ماه مسئوليت كميته انقلاب اسلامي پارچين به عهده مي گيرد و بعد از آن به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي مي پيوندد. و در سال 1383 با درجه ي سرتيپ دومي بازنشسته مي شود. مسئوليت او در سپاه پاسداران، هنگام بازنشستگي جانشيني اداره تأييد صلاحيت ستاد مشترك سپاه بوده است. وي اكنون با سپاه پاسداران، دانشگاه امام حسين(عليه السلام) و صدا وسيما همكاري دارد.
ـ يك شب براي شام، نان و تخم مرغ آب پز داشتيم. هواي سلول بسيار گرم بود. لباس يكي از زنداني ها را روي زيلوي كف زندان انداختيم و از آن به عنوان سفره شام استفاده كرديم. زيلوي كف سلول از چرك و خون بسيار كثيف بود، ولي به هر حال لباس هم غرق خون و عرق و چرك بود و از زيلو تميزتر. هنگام خوردن غذا يك مشت نمك هم دادند كه با شام بخوريم. در آخر يك مقداري از اين نمك زياد آمد كه من ريختم كنار سلول تا با نظافت هفتگي اين نمك ها هم جارو شود. نيم ساعت بعد يكي از زندانبان ها آمد داخل سلول و با عصبانيت گفت كه اين نمك ها را چه كسي روي زمين ريخته است. گفتم كه من ريختم. گفت: چرا ريختي؟ من فقط گفتم كه بايد كجا مي ريختم؟ و همين كافي بود تا به طرف من حمله كند وبا مشت به سينه ام بكوبد. به شكلي كه من تا ته سلول پرت شدم. بعد با عصبانيت زياد گفت كه براي چه نعمت خدا را روي زمين ريخته اي مگر نمي داني كه گناه دارد! حالا خيلي جالب بود كه كتك زدن ها و فحاشي ها و... اصلاً به چشم او نيامده بود ولي اين مقدار نمك را گناه مي دانست. البته اين ها دنبال بهانه مي گشتند. به هر حال اين ها كارهاي روزمره و عادي شان بود.