آخرین اخبار:
کد خبر : ۱۹۳۱۳۰
۱۱:۳۸

۱۳۸۷/۱۱/۱۴

حاج ذبيح الله رضوان مدني (پدر معظم شهيدان حسن، هاشم و حشمت الله)




كـربلاييِ 14 سالـه
آفتاب بي رمق غروب در افق، مثل سكه ي طلايي داشت در سرزمين باختر از نظر گم مي شد و آسمان به سرخي ميزد. نسيم غروب پاييز برگهاي كف خيابان و روي سنگ قبرها را به بازي گرفته بود و قبرستان خلوت بود.
احساس غم مبهمي كه نمي دانم به واسطه غروب پاييز و حضور در شهر اموات است با همراهي خاموش پيرمردي كه در هر گشوه از قطعه شهداء قسمتي از وجودش، گذشته اش و جگر گوشه هايش را به آغوش سرد خاك سپرده است، در وجودم قوت مي گيرد.
حالا دارم درك مي كنم كه چرا به پاييز كرمانشاه مي گويند بهار عارفان، اما آن ساعت غروب و محيط حزن انگيز گورستان، تنها حسي كه به من منتقل مي كند غم و اندوه است. يكبار ديگر آرام به پيرمرد نزديك مي شوم، مواظبم حضورم خلوتش را بهم نزند. در يك ساعت گذشته هر بار كه به او نزديك مي شوم تا سر صحبت را باز كنم، يا چشمانش را بسته بود، يا مشغول قرائت فاتحه و يا در حال اشك ريختن بود هر بار، من در سكوت باز خودم را به حاشيه مي كشيدم تا حضورم را احساس نكند.
ولي ديگر دارم نگران مي شوم، نكند اين وضع تا عزيمتش به منزل ادامه پيدا كند و من به منظورم نرسم و دست خالي بمانم و كاري كه به خاطرش رنج سفري خسته كننده در اين فصل از تهران تا كرمانشاه متحمل شده ام نيمه كاره بماند. به خيال خودم اينجا را براي مصاحبه و ثبت و ضبط وقايع مستند يكي از جذابترين سوژه هايم، با اصلي ترين ركن اين پرونده انتخاب كرده بودم كه فضا و محيط باعث غني شدن كار شود.
اما انگار اشتباه كردم، با خودم واگويه ميكنم؛ نكند پس از اين همه پياده روي در اين سرماي غروب با اين سن و سال چنان خسته اش كنم كه حوصله سؤال جواب نداشته باشد و به منزل برود.
اگر چنين مي شد ديگر دستم به جايي بند نبود، تا شنبه و اين يعني از دست دادن زمان آنهم رد غربت، اما نه حتماً كار را شروع مي كنم، پيرمرد برايم حكم يك معدن بكر طلا و دُر و گوهر را دارد از اين معدن دست خالي بيرون نمي روم.
نزديكش كنار سنگ مزار مي نشينم و فاتحه اي قرائت مي كنم و زير چشمي به صورت پيرمرد و محاسن سفيد و چشمان درشتش نگاه مي كنم، سيماي گرم و دلچسبي دارد از آن قيافه ها كه آنقدر به دل مي نشيند كه انسان بي اختيار از خود مي پرسد چقدر چهره اش آشناست انگار او را جايي ديده ام. غمي عميق در چشمانش موج مي زند. اما نه از جنس افسردگي و نااميدي، حسرت و هجران يا افسوس روي سنگ نوشته (شهيد هاشم رضوان مدني)به قصد برخاستن دستش را به قاب فلزي عكس شهيد مي گيرد مي خواهم كمكش كنم مانعم مي شود.
مي گويم: خدا رحمتش كند.
مي پرسد: خدا چه كسي را رحمت كند؟
مي گويم: همين شهيد را! مگر پسرتان نيست؟
لبخند تلخي مي زند و مي گويد: چرا پسرم بود! ولي براي رحمت من و خودت دست نياز دراز كن، شهدا نمرده اند كه رحمت بطلبند مگر تو اين را نمي داني؟
كمي دستپاچه جواب دادم: ها، بله(... بل أحياأ عند ربهم يُرزقون) خانوادۀ ما هم شهدايي تقديم انقلاب كرده.
گفت: احسنت، روانشان شاد، خدا قبول كند.
چند قدم در سكوت راه رفتيم، بالاخره سكوت را شكست و گفت: خوب پسرم توي اين تنگ غروب هم قدم و همراه من پيرمرد فرتوت شده اي، حوصله ات سر نرفت؟ كاري با من داري؟ گفتم: اختيار داريد حاج آقا باعث افتخار است من از تهران تا اينجا آمده ام تا شما را از نزديك زيارت كنم و اگر شما رخصت دهيد و بخت يارم باشد ساعتي با هم صحبت كنيم. در مورد پسران و داماد شهيدتان، اما قبل از هر چيز خواهش مي كنم از خودتان بيشتر بگوييد، از گذشته تان، از شهرتان؟
مي پرسد: گذشته من به چه درد مي خورد راجع به بچه ها آري، اما گذشته من چرا؟
مي گويم: اين شهيدان ميوۀ بهشتي وجود پر بار شما هستند. ما تا شما را بهتر و بيشتر نشناسيم. دلاوران شهيدتان را خوب نمي توانم بشناسيم، آغوش و كانون تربيتي كه چهار شهيد سرافراز كه آوازه رشادتشان بر جريده ي دورا دفاع مقدس ثبت شده است. به اندازه ي شهادت آنها مهم است.
حاج آقا، اصولاً چطور مي شود چنين ايمان و ايثاري را در خانواده نهادينه كرد كه همگي شوريده سر و عاشقانه يكي پس از ديگري عروج كنند.
غم جانكاه فقدان فرزندان كه براي هر پدر و مادري براي يكبار خارج از تحمل است، پس در مواردي مثل شما چطور چهار بار تكرار مي شود و حتي شنيده ايم كه شما حتي يكبار هم لباس عزا نپوشيده ايد، چگونه به اينچنين باوري رسيده ايد كه چهار شهيد تقديم كرده، اين همه تسليم رضاي الهي بودن، در توان و گنجايش همه كس نيستو كار تربيتي يك روز دو روز نيست پس شما از گذشته دور شروع كنيد، از آن جا كه به ياد مي آوريد، هر چه دورتر بهتر!
پيرمرد نگاهي به آسمان انداخت و گفت: اگر اين طور است پس يا علي به منزل مي رويم چون بقول شما اگر آغوش پدر در شهادت اين شهيدان نقش داشته، دامان مادر ديگر جاي بحث ندارد، در ضمن اينجا هم كرمانشاه است و مردم ركمانشاه عادت ندارند جواب مهمان را در خيابان و گذر بدهند، ميرويم دور هم و در حضور حاج خانم حرف مي زنيم.
گفتم: به ديده منت.
گفت: شما مهمان من نيستيد كه تشكر مي كنيد شما مهمان حشمت الله، هاشم، حسن و مسعود هستيد مگر مي توانيد دعوتشان را رد كنيد؟
با هم راهي مي شويم و به يكي از محلات مركزي شهر كرمانشاه . به درب منزل كه مي رسيم ناخودآگاه در مقابل ساختمان مي ايستم و به تمام زواياي ساختمان نگاه مي كنم، از فكرم مي گذرد. اينجا قدمگاه است. هر ساختماني اين تقدس را ندارد كه قدمگاه شهيد باشد.
راستي اين ساختمان چه كم از مكان متبركه دارد! مگر نه اينكه شهيدان به همان راهي رفتند كه اولياء الله رفته اند. مگر نه اينكه در قرآن آمده است كه جهاد و شهادت بالاترين اجر الهي و پاداش اخروي را دارد! در دلم مي گويم افسوس كاش دوربينم همراهم بود كه از مأمن متبرك چها رشهيد خونين كفن عكسي به يادگار مي گرفتيم داخل شده مورد استقبال گرم و صميمانه اي قرار مي گيرم چنان كه گويي سالهاست با اين خانواده مأنوسم.
پس تعارفات و خوش آمد گويي مفصل متداول در بين مردم كرمانشاه كه به ميهمان نوازي شهرۀ آفاقند «حاج ذبيح الله رضوان مدني» سرفه اي مي كند و شمرده و خوش آوا شروع به صحبت مي كند، با ته لهجۀ تركي و به زبان فارسي كرمانشاهي:
در سال 1308 رد زوستاي«زاغه» از توابع همدان در دامند الوند از رشته كوه هاي زاگرس در خانواده اي كشاورز به دنيا آمدم پدرم وضع مالي خوبي نداشت، ولي دستش به دهنش مي رسيد باغي داشتيم كه خرج ما را مي داد.
مادربزرگ مادريم كرمانشاهي بود و از اين رو علاقه خاصي ذاتاً به كرمانشاه داشتم؛ 14 ساله بودم كه به كرمانشاه آمدم براي كارگري، هشت روز كار كردم و بعد به قصر شيرين رفتم، دو روزي در قصر شيرين كار مي كردم كه شخصي آمد به ما پيشنهاد رفتن به كربلا را داد، سه نفر بوديم نفري 10 تومان به او داديم. پول را گرفت و شد بلدچي ما.
شبانه راه افتاديم، و با پرداخت 2 تومان شيريني، سيبل يكي از مأموران پاسگاه را چرب كرديم و از مرز رد شديم و در پاسگاه مرزي عراق هم؛ با 15 ريال كارمان درست شد! پس از 5 روز پياده روي به كاظمين رسيديم.
10 روز در كاظمين بوديم شبها در حرم امام موسي كاظم(ع) و امام جواد(ع) مي خوابيديم و روزها كار مي كرديم البته كار تفريحي بود يك روز كار مي كرديم و چند روز مي خورديمش! ده روز هم كربلا رفتيم، عجب صفايي داشتيم توي كربلا، حرم امام حسين(ع) اجازۀ خواب به زائرين نمي دادند. ولي در حرم حضرت ابوالفضل(ع) اجازه مي دادند. كار ما در باغ خرما بود كار خيلي زياد بود ولي ما به اندازه خورد و خوراكمان كار مي كرديم.
ده روز هم در نجف اشرف و زيارت حرم اميرالمؤمنين(ع) و قبر حضرت مسلم(ع) در كوفه و آخرش هم 10 روز در سامرا و دعا و نيايش در حرم امام حسن عسگري(ع) و امام هادي(ع). يادم رفت بگويم در حرم حضرت ابوالفضل خوابيده بودم مادرم به خوابم آمد سلامش كردم اما جوابم را نداد، متوجه شدم مادرم از دوري ام بي تاب است براي اينكه خيلي دوستش داشتم به دوستانم گفتم اِلا و بِلا مي خوام برگردم ايران دلم باري خانواده ام تنگ شده.
به بازار سامرا رفته و براي بستگان و دوستان مهر و تسبيح و سوغاتي خريديم بماند با چه سختي به وطن بازگشتم.
اتفاقاً همزمان با ورود من به «زاغه» عروسي بود و ساز و دهل كار مي كرد. وقتي بستگان و مردم متوجه حضور من شدند ساز و دهل قطع شد و همه جمعيت به استقبال من آمدند و مرا به روي دست گرفتند و صلواتهاي پياپي بود كه به صداي بلند شنيده مي شد از آن روز من شدم«كربلائي ذبيح» كربلايي 14 ساله!
سال؛ 1323 خانواده ما با چند خانواده از جمله خانوادۀ همسرم از روستا به كرمانشاه مهاجرت كردند و در كرمانشاه هم همسايه شديم. مادرم از مدتها قبل برايم ملك ناز خانم را براي ازدواج با من در نظر داشت و به خواستگاري اش رفت.
در اينجا بود كه حاج خانم با لبخندي عنان سخن را به دست گرفت.
ـ مادر حاجي كه به خواستگاريم آمد با افتخار مي گفت: كه پسرم كربلا رفته و براي همين بود كه خانواده ام قبول كردند. مهريه ام؛ 400 تومان بود كه همان سال اول بهش بخشيدم! پس از لختي سكوت خطاب به حاج ذبيح مي گويد: آقا شما بفرما!
حاج آقا و حاج خانم بسيار شوخ طبع هستند و مرا هم مانند فرزند خود مي دانند، حاج آقا قبل از اين كه به صحبت هاش ادامه بده خطاب به من ميگه؛ حاج خانم 400 تومنش را به من بخشيد و من همۀ دنيايم را به او مي بخشم، او مادر پسران من است و ادامه مي دهد:
ـ ازدواج ما مايه بركت بود چون همان ابتداي ازدواج به استخدام ادارۀ لوله كشي(كه به نام آب و فاضلاب تغيير نام داد) در آمدم بي سواد بودم و در اداره لوله كشي مهندسي بود به نام (مهندس رستم پور) خيلي آدم متديني بود. من و چند نفر بي سواد كه كار مي كرديم جمع كرد و گفت طولي نمي كشه همۀ شما را اخراج مي كنند بياييد تا سواد يادتان بدهم تا بهانه شان را بگيريم. ما هم با خوشحالي قبول كرديم.
عصرها كه مي شد؛ 2 ساعت به ما درس مي داد، او بابت اين كار نه از ما و نه از اداره پولي نگرفت. حتي كتاب درسي هم براي ما چند نفر خريد، آخر همان سال در كلاس بزرگسالان ثبت نام كردم و مدرك كلاس پنجم را گرفتم.
مادرم، همسرم را خيلي دوست داشت ورد زبونش«قربان عروس گلم» بود من اعتراض مي كردم و مي گفتم: مادر چرا اين حرفا را مي زني؟ او مي گفا: تو نمي دوني پسرم او بچه ها يگلي تو دامنش داره تربيت مي كنه، پاك و دين دار. او معلم نوه هاي منه!
بابام يه روز رو به من گفت: اگه مي خواهي وضع مالي داشته باشي و رشد كني زندگي ات را از ما جدا كن، و روي پاي خودت بايست، من هم همين كار را كردم.
پس انداز يك سالم شده بود، 360 تومان كه با آن يك زيلو، يك لحاف كرسي، يك لحاف، يك سماور، يك ديگ و قاشق و مقداري جزيي خريدم، 60 تومان را هم ماند كه با اصرار به پدر و مادرم دادم و زندگي مستقلمان را شروع كرديم.
از جواني مقلد آيت الله بروجردي بودم، بعد از فوت ايشان مقلد امام خميني شدم. يك روز در مسجد حاج سلطان مراد سه راه خيام پاي منبر آيت الله شيخ جلال آل طاهر نشسته بوديم ايشان اسم امام خميني را كه آورد همه سكوت كردند و ايشان داد زد چرا لاليد؟
چرا صلوات نمي فرستيد براي اولاد پيامبر؟!
همان جلسه كافي بود كه حاج آقا توي دردسر بيفتد و آقا را دستگير كردند.
با شهيد محراب آيت الله اشرفي اصفهاني هم ارتباط خانوادگي داشتيم شهيد اشرفي منزل ما مي آمدند و خانواده ما خيلي خدمت ايشان ارادت داشتيم.
ارتباط نزديك و مستمر خانوادۀ ما و پسرانم با روحانيون مبارز قبل از پيروزي انقلاب موجب شد كه پس از پيروزي انقلاب موجب شد كه پس از پيروزي انقلاب همسنگر و همدوش اين بزرگواران به مبارزه ادامه دهند و همۀ پسرانم عضو سپاه شوند. به لطف خدا هم پسران و عروساني خوبي خدا به من داده و هم دختران و دامادهاي خوب.
من؛ 30 سال در ادراه آب و فاضلاب كار كردم و آخرش هم در آنجا بازنشسته شدم.
شهر خيلي بمباران مي شد با هر بمباراني آب شهر قطع مي شد. لوله هاي آب شهر شكسته مي شد و اين وظيفه من بود كه كارمند اداره بودم و با كمك همكاران مشكل را حل مي كرديم.
علاوه بر سه شهيدم(حشمت الله، هاشم، حسن) داماد شهيدم(مسعود اميري) كه دانشجوي پزشكي بمود و از كودكي با حشمت رفيق بود و در لحظه شهادت هم درنبرد با منافقين در عمليات مرصاد حشمت و مسعود دركنار هم بودند. مسعود فرد بسيار مؤمن حزب الهي و بسيار با ايمان بود.
پدر براي لحظاتي سكوت مي كند و من نيز كه متحير از بزرگي او شده ام نمي توانم كلامي حرف بزنم! و اين خواهر شهيدان است كه سكوت مجلس را مي شكند:
ـ موقع عمليات ها خانه ما مي شد «شهر زنان»، چون همه برادران ما مي رفتند جبهه هم پسران و هم دامادها. دخترها و عروس ها منزل بابا مي آمديم. و بابا هم معمولاً يا بسيج مي رفت و يا به بهانه كمك رساني مي رفت جبهه.
مادر شهيدان مي گويد:
يه شب همه جمع بودند پسر و دامادها قرار بود همه فردا به اتفاق همديگر برن عمليات.
حاج آقا مي گفت: من هم بايد بيام !
حشمت بهش گفت: حالا كه مي خواي بياي وصيت نامه بنويس!
حاج آقا گفت: من هميشه وصيت نامه دارم و ربطي به جنگ و جبهه رفتن ندارد!
حشمت بهش گفت: حاجي اگه تو عمليات يكي از ما جلو چشمات شهيد شد تو چكار مي كني؟ تحمل اين اتفاق را داري؟ شنيدن خبر شهادت يك مسئله است، ديدنش يه مسئله ديگه!
حاج آقا مثل هميشه خنديد و گفت: خوب فداي علي اكبر حسين(ع).
حشمت بهش گفت: اگر همگي ما جلوي چشم خودت شهيد شديم چي؟!
حاج آقا كوتاه نيامد و گفت: فداي آقام حسين مگه تو كربلا روز عاشورا، همه جوانان اهل بيت جلو چشمان امام شهيد نشدند.
خلاصه اول شب حاج آقا از پسرا كم نياورد. اونا يكي مي گفتن حاجي دو تا مي گفت، يادش بخير هميشه از اون شبها ياد مي كنيم هرگز پيش نيومد كه همگي با هم و دور هم جمع باشيم.
دختر حاجي ادامه داد. وقتي خبر شهادت برادرامو مي شنيد فقط مي گفت: اناالله و انا اليه راجعون. فداي علي اكبر امام حسين(ع). حاج آقا در شهادت پسرا و دامادش مشكي نپوشيد!
حتي يكبار؟!
مي گه : مشكي فقط مال امام حسين(ع) است.

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه