آخرین اخبار:
کد خبر : ۱۹۲۷۴۸
۰۷:۳۸

۱۳۸۷/۱۱/۱۲

جبهه جنوب




خاطره دوم:( راوي ابولالفضل باشكوه از همرزمان سردار شهيد محمد زاده)
در اواخر, سال 1361 با هم در جبهه جنوب بوديم كه مصادف با عمليات والفجر يك مقدماتي بود. از اردبيل اعزام شده بوديم و فرمانده يكي از گردانهاي لشكر 31 عاشورا به عهده سردار شهيد بنامعلي محمدزاده بود. بنده به عنوان مسئول موتوري يكي از تيپهاي اين لشكر مشغول خدمت بودم. در والفجر مقدماتي طرح و برنامه داشتد تا از آن منطقه عمليات انجام دهند و هر يگان به ماموريت محوله خويش مشغول بود، بنده موظف به تامين خودرو براي هر يگان بودم. روزي شهيد محمدزاده مراجعه نمود كه ماشين نداريم جهت شناسايي مجدد به منطقه برويم و ما با هم در منطقه قرارگاه طبق مقررات جنگي تداركات موتوري آن منطقه مستقر بوديم و لازم بود بنده از منطقه شناخت داشته باشم تا در عمليات جهت سوخت رساني و آب رساني و مواد غذايي خودمان را آمده مي كرديم. من براي ايشان پيشنهاد كردم بنده منطقه را نمي شناسم و اگر ممكن است با هم برويم و در شناسايي منطقه بنده را ياري فرماييد، كه با جان و دل قبول كردند، به طرف موقعيت حركت كرديم. تردد خودروها خيلي مشكل بود. بنابراين ما بايستي با دنده سنگين حركت مي كرديم . آخرين خط علامت يك درخت بود و ما به حركت خود ادامه داده تا در پشت خاكريز پنهان شويم و به كار خود ادامه دهيم. سربنده بسيار درداشت. هنوز به خاكريز نرسيده گفتم: بارخدايا يك توپ از دشمن بيايد و به ماشين ما بخورد چقدر راحت مي شويم، حرفم تمام نشده بود يك توپ از طرف دشمن فرود آمد و ما بعد از چند دقيقه به خود آمديم. هريك به گودالي افتاده و سرو صورتمان خاك آلود شده بود. سردار شهيد بنامعلي محمد زاده با حالت تبسم به من گفت: مگر ما براي چيزي به جبهه آمديم تنها به عشق شهادت جبهه هاي حق عليه باطل را طي مي كرديم و او به من مي گفت: از تو خواهش مي كنم هر موقع دعا كردي به جز شهادت چيزي برايم طلب نكن, به درستي كه نيت پاك و منزه داشت و بالاخره به راه خود ادامه داده و به فيض شهادت نائل آمد.

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه