آخرین اخبار:
کد خبر : ۱۹۲۷۴۶
۰۷:۳۴

۱۳۸۷/۱۱/۱۲

لشكر ما




خاطره نهم
(خاطرات بسيجي شاهد از لشكر 31 عاشورا ( چاپ در روزنامه كيهان به عنوان خاطرات و خطرات مورخ دوشنبه 15 تير 1366)
ـ لشكر ما (31 عاشورا) به دوپل كه يكي را به "جزيره بوارين" و ديگري را به منطقه خشكي وصل مي كند سرپل خواهد زد و پل را منفجر كرده تا ديگر لشكرها وارد جزيره و محاصره شهرك دوعيجي كامل بشود. وقتي صحبت فرمانده لشكر تمام شد نقشه نظامي (عكس هوايي) منطقه مورد نظر كه همگي دور آن جمع شده بوديم را فرماندهي لشكر تشريح كرد: اين نقطه كه مي بينيد پمپ بنزين است تقريبا دست راست شهرك دوعيجي و اين هم پل اولي است از روي اروند ضغير به جزيره بوارين زده شده و اين يك پل دومي از روي شهر به منطقه خشكي وصل است. موقعيت جزيره بوارين است و پيش بيني مي شود كه اگر جزيره از دست دشمن برود در اين منطقه مقاومت بكند. خوشبختانه ما از پشت سر اين استحكامات حمله خواهيم كرد سعي كنيد تا صبح نشده سرپل را بگيريم تا انشاءالله ساير لشكرها مر را تمام كرده شهرك آزاد شود.
ما با دوگردان بازسازي شده حمله خواهيم كرد.
برادر مصطفي پيشقدم هم در جلسه بود سرش را از روي عكس هوايي بلند كرد و گفت پس ما چي! فرماندهي لشكر (سردار امين شريعتي) : شما استراحت بكنيد تا انشاالله اري عمليات بعدي نيروهايت را سازماندهي كن. راستي از پل چه خبر !
خودتان مي دانيد كه ما دو روز است تحويل داده ايم اما ظهري سري زدم به برادر "بنامعلي محمد زاده" خيلي خسته بود چشمهايش قرمز بور از آن روزي كه پل را از ما تحويل گرفته است نخوابيده است.
فرماندهي لشكر : آري برادر محمد زاده خيلي زحمت مي كشد.
لحظه اي سكوت جلسه را فراگرفت.
مصطفي پيشقدم گفت: برادر امين خواهش مي كنم اجازه بدهيد ما در اين عمليات شركت كنيم. فرماندهي لشكر : گفتم شما بايد براي استراحت و بازسازي به عقب برويد. مصطفي : آخه من به بچه ها قول دادم كه در اين عمليات شركت خواهيم كرد، بيا دل بچه هاي ما را نشكن.
فرماندهي لشكر، با شنيدن سخن هاي التماس آميز برادر مصطفي رنگش عوض شد سرش را پايين انداخت فكر كرد. نمي دانم در آن لحظه ها چه فكري كرد كه در دل آقا مصطفي را نشكست،گفت:
نيروهايت كجا هستند . مصطفي جواب داد : دم اسكله شهيد باكري آماده اند . برادر امين گفت مي توانيد تا ساعت نه اينجا باشيد. مصطفي : بلي الان خبر مي دهم حركت بكنند. مصطفي بوسيله بي سيم به نيروهايش خبرداد، حركت بكنند. بچه ها در سنگر بودند بيشتر از هر كسي آقا مصطفي را بغل مي كردند چون هم خوش اخلاق بود و هم با تقوا و شجاع.
ساعت نه و نيم از سنگر فرماندهي بيرون آمديم و بچه ها آماده مي شدند وسايلشان را جمع مي كردند نماز مي خواندند و وضو مي گرفتند و پس از وضوي شهادت با گامهاي مصمم و قلبهاي منور از عشق الله به طرف ميعادگاه عاشقان سوار بر نفربرهاي "خشايار" و وانت بارها رهسپار ميادين مي شدند و در جلوي اني قافله برادر"مقيمي"مسئول ستاد تيپ حركت مي كرد.
تهيه و تنظيم : عبدالعلي پور داماد شهيد
روحش شادروان راهش پررهروباد

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه