خاور رادپور(مادر شهيدان خليل و يونس بختياري ورينجق)

شبِ گذشته، درست دم اذان صبح، باران شديدي آمده بود و گچ و گاهگل سقف ريخته بود. خدا خيلي رحم كرده بود؛ شهرام نزديك آن محل خوابيده بود و حتي يك تكه از آن همه كاهگل و گچ رويش نيفتاده بود.
شهرام از پلهها بالا آمد و با خنده گفت: «ها حاج خانم، بنّا شدي! گل و گچ درست ميكني!»
دستهاي مادربزرگش را گرفت و با شوخي گفت: «خب خانم كوچولو، لطفاً كنار تشريف داشته باشين، خودم همه چيز رو درست ميكنم.»
شهرام شباهت عجيبي به پدرش داشت؛ عجب يادگار قشنگي!
گوشة خانه نشست و به حركات دست شهرام خيره ماند. صداي قشنگ ليلا، دختر شهرام، از حياط ميآمد كه بيوقفه ميگفت: «بابا... بابايي... بابا كجايي؟»
شهرام با خنده گفت: «بله؟ بله بابايي؟ چه خبره؟ حاج خانم دوباره!...»
حاج خانم دوباره؛ يعني اينكه انگار دوباره حاج خانم خاور متولد شده.
خاور خانم ناراحت شد و گفت: «نه شهرامجان، نگو. خدا نكنه!»
ـ چرا كه نه! خوشگل نيستي كه هستي! شيرين نيستي كه هستي! بيبي گل ما نيستي كه هستي!
ـ خدا حفظت كنه پسر! شيرينزبونيات عين پدر خدا بيامرزته كه توي محبت كردن لنگه نداشت. من كه تو زندگيم، نه مادري بالاي سرم بوده كه نازم رو بكشه، نه پدري! برادراي بيچارهم هم كه مشغول كشاورزي و بدبختي خودشان بودند. ازدواج هم كه كردم با پانزده، شانزده سال فاصلة سني با شوهرم و كار سنگين، دل و دماغي براي شوخي و ناز كشيدن نميگذاشت! همة دلخوشي من، پدرت بود.
ـ حالا چي ميشه كه ما از اين حاج خانوما، دوتا داشته باشيم؟
ـ گفتم كه؛ خدا نكنه مادر! خدا پدر و مادرش را حفظ كنه و زير ساية خودتان بزرگ بشه.
من هفت سالم بود كه پدر و مادرم به رحمت خدا رفتن. چشم باز كردم و خودم رو زير بار يهدنيا كار و مسئوليت ديدم. ظرف ميشستم. جارو ميكردم. غذا ميپختم. حتي براي برادرام مادري هم ميكردم. باورت ميشه؟
جارو توي دستم جا نميشد. دستة جارو بزرگ و ضخيم بود و دست من كوچيك! يه اتاق دوازدهمتري، شايد هم هجدهمتري، به نظرم يه دشت بزرگ و وسيع بود. جارو كردنش هلاكم ميكرد!
يادم ميآد يه روز ناهار عدسي بار گذاشته بودم. سر سفرة ناهار سنگريزه رفت زير دندان دايي رسولت و دندانش شكست. آخ بلندي گفت! قاشق را هم كوبيد توي كاسه! دايي محمد كه متوجه قضيه شد، مشت محكمي كوبيد روي بازوي من و داد زد: كوري؟ نميشه عدس ما رو خوب پاك كني؟
دايي رسول ناراحت شد و به سمت من اومد. يه دستش روي دهانش بود و يه دستش روي سر من. سعي ميكرد آرامم كنه كه گريه نكنم. به محمد گفت: بچهس، تازه هفت سالشه، نميفهمي؟! همسِنّاش دارن توي كوچه بازي ميكنن. اونوقت تو توقع داري... لاالهالاالله!...
سكوت تلخي خونه رو گرفت. ديگه كسي ميل به غذا نداشت. دايي محمد انگار كه پشيمان شده باشه، بغلم كرد و گفت: بيا... بيا ببين برات چي آوردهم! پنجتا گردو چيده بود. اونا رو ريخت توي مشت من! گفت: برو... برو بخور و صفا كن. بعدش هم الكي خنديد!
ـ ها، پس مال اينه كه اينقد با وسواس عدس پاك ميكني خانوم خانوما؟
ـ آره مادر... آره! ترس شكستن دندان ديگران، راحتم نميذاره!
ـ حالا به جاش، بهترين كدبانو و آشپز طايفهاي! راست ميگم به خدا؛ بيبي، لنگه نداري! دست پخت تو يه چيز ديگهس!
ـ از هفت سالگي شروع كردهم؛ اونم با دلشوره و وسواس!
هر دو خنديدند.
ليلا توي بغل حاج خانم نشسته بود و غمنامة بيبي را گوش ميكرد.
ـ وقتي لباس ميشستم، زور دستم كافي نبود. با پا ميرفتم توي تشت. گاهي پاهام ليز ميخورد و ميافتادم توي تشت. خيسِ آب ميشدم. باز بلند ميشدم و ادامه ميدادم.
ـ يعني چي؟ يعني نه خالهاي، نه عمهاي، نه همسايهاي! هيچ كس نبود كه كمكت كنه؟ عجب!
ـ چرا. عمه نيمتاج قبول كرده بود كه سهم نان ما را بپزه. چون پختن نان نه كار من بود، نه كار برادرام. اين كار كمك كمي نبود! خاله معصومه هم گاهي ميآمد و من را حمام ميداد. كت و لباساي سنگين رو هم ميشست. اما هركس بدبختيها و مشكلات خودش رو داشت. اون روزا همه گرفتار و فقير بودند؛ مريض و درمونده. كچلي بود. ديفتري بود. شپش بود و هزار بدبختي ديگر!
ـ چند سال اين وضع طول كشيد؟
ـ صد سال!
شهرام با خنده گفت: «يعني چه؟»
ـ صد سال، مادرجان! اون روزها، هر روزش يك سال ميگذشت! يادم ميآد زمستان كه ميشد، درست كردن منقل و آتيش كرسي مصيبتي ميشد. آنقدر فوت ميكردم كه سرم گيج ميرفت تازه آيا زغال و هيزم آتيش بگيره يا نه! يا وقتي مجبور بودم از رودخونه و چشمه آب بيارم، توي سرما و گِل و شُل گير ميكردم. هي توي دستام كه داشت از سرما يخ ميزد، ها ميكردم. تا يهكمي گرم بشه! با اون لباساي كم و نازك با يه ژاكت سوراخ سوراخ! واي... يادم نيار عزيز دلم. يادم نيار!...
بغض كرد و ساكت شد.
شهرام گفت: «گريه كن بيبي! گريه كن تا راحت بشي. بگو... بگو تا سبك بشي...»
و آرام نزديك بيبي نشست.
ـ اينا چيزي نيست كه براش گريه كنم. من براي گريه كردن دليل زياد دارم!
ـ چند سال اين وضع طول كشيد؟ نگفتي!
ـ از هفت سالگي تا پانزده سالگي كه پدربزرگت به خواستگاريم اومد. اون مرد جاافتادهاي بود. شانزده سال از من بزرگتر بود. يه بار ديگه هم ازدواج كرده بود.
ـ بهبه! گلي به جمال بابابزرگ! آفرين مرد دوزنه!
ـ نه مادر، اشتباه نكن! زن اولش، طلاق گرفته بود. اون مثل من با سختي آشنا نبوده كه مشكلات و سختيها و نداريهاي شوهر رو تحمل كنه. اون نازپرورده بود. به خاطر شغل سخت بابابزرگت، كه كم مياومده خونه و بيشتر وقتا اون تنها ميمونده، از هم جدا شده بودن.
ـ بابابزرگ چهكاره بود؟
ـ توي معدن سنگ كار ميكرد. صبح تا شب با پتك سنگين، سنگ ميشكست. هميشه خسته و كوفته بود؛ هميشه!
ـ از اون زنش بچه نداشت؟
ـ نه خدا را شكر. نداشت.
ـ چهطوري قبول كردن كه تو رو با اين همه فاصلة سني به اون بدن؟ خودت چهطور حاضر شدي كه برادرات رو تنها بذاري؟
ـ سخت بود. دلم به حالشون ميسوخت. عمه نيمتاج گفت: برو عزيزم. شوهر كن برو. تو كه بري برادرات راحتتر زن ميگيرن و سر و سامان پيدا ميكنن.
ـ آره؟ اينجوري شد؟
ـ آره مادر. همينطوري شد. اونا هم يكي يكي زن گرفتن و راحت شدن. من هم زندگي خوبي داشتم. شوهر خوبي داشتم. مرد بيآزاري بود. فقير بود. كارش سخت بود. با اين همه زندگي خوبي داشتم. من صاحب ثروت زيادي شده بودم؛ چهارتا پسر مثل دستة گل و يه دختر قشنگ و مهربان. بابا خليلت و عمو يونس كه شهيد شدند، عمو بشير، عمو شهريار و عمه مريم. سالاي خوبي بودن.
ـ بابام چند سالش بود كه انقلاب شد؟
ـ نوزده، بيست سالش بود. يه روز داشتيم با زناي ده كنار چشمه گندم ميشستيم. بابات و عمو يونس دوان دوان اومدن و گفتن: «سهتا سرباز از پادگان فرار كرده و به ده ما پناه آوردهن. ميگن امام دستور داده كه سربازها پادگانا رو ترك كنن.» مردم، اونا را توي باغ و خونهباغها قايم كردن تا خلاصه شاه رفت و انقلاب پيروز شد.
ـ شماها يعني روستاييها هم توي انقلاب شركت داشتين؟
ـ آره. آخراي شلوغيا. مردم ده ما و چند آبادي ديگه، جمع شديم و رفتيم عجبشير. توي خيابونا عليه شاه شعار ميداديم و از امام حمايت ميكرديم.
الان چيز زيادي از اون وقتا يادم نيست. مدت زيادي از خوشحالي مردم نگذشته بود كه درگيريهاي كردستان شروع شد. ضدانقلابا در مناطق كردنشين اوضاع رو به هم ريخته بودن و با انقلابيها درگير شده بودن. عدهاي عليه انقلاب و زير بيرق كومله و دموكرات، با عنوانهاي چپ و راست و از اين جور چيزا ميخواستن مناطق كردنشين رو از ايران جدا كنن. همه از اين وضع عصباني بودن! آخه خودمختاري كردا اگه اتفاق ميافتاد، بدبختي بزرگي بود!
پدرت وصيتنامه نوشت كه من جان خود را فداي اسلام و سرافرازي ايران ميكنم تا مردم زير پرچم «لاالهالاالله» زندگي شرافتمندانهاي داشته باشند. نه براي نفع شخصي، نه شهرت و نه براي تحريك حس دلسوزي كسي به جنگ ميروم. من سرباز خميني هستم و به شما توصيه ميكنم از امام دست برنداريد.
پدرت در جادهاي نزديك مهاباد با ضدانقلاب درگير شده بود. زمستون بود، درست يازده بهمنماه 1361. اون از خدا بيخبرا، اول با گلوله زخميش ميكنن، بعد سرش رو ميبرن!
نميذاشتن من به تابوتش نزديك بشم. خيلي اصرار كردم. وقتي كفنش رو كنار زدم و جنازة بيسرش رو ديدم؛ بياختيار فرياد زدم: يااباعبدالله!... ياحسين!... و افتادم روي زمين.
يك سال بعد، عمو يونس تو سهراهي «نقده»، پاييز سال 1362، به دست دموكراتها شهيد شد.
ليلا توي بغل بيبي خوابش برده بود و اشكهاي بيبي روي لباس ليلا ميچكيد.
ـ بيبي! الان چه آرزويي داري؟ چي دلت ميخواد؟
ـ خوشبختي و سلامتي شما. ديدن روي گل آقا امام زمان(عج) و يه بار ديگه سفر حج.
ـ از كدوميكي از بچههات راضيتري؟
ـ از اون دوتا!
ـ نه بيبي... نه... شوخي ميكني؟
ـ نه، عزيز بيبي. شوخي نميكنم. اونا دوتا چراغن. براي دنيا و آخرت من؛ دوتا چراغ روشن!
ـ پس چرا من فكر ميكردم از دست اونا عصباني هستي؟ يادم ميآد كه هميشه روبهروي عكس اونا ميايستادي و ميگفتي: رفتين و دنياي مادرتون رو تاريك كردين.
ـ اون سالا؟ آره. اون وقتا اينجوري فكر نميكردم. براي فهميدن دليل كار اونا، وادار شدم كه فكر كنم. همين فكر كردن دنياي من رو تغيير داد. حالا جور ديگهاي به خدا و اونا فكر ميكنم. قبل از اين، چيزي از دنيا نميفهميدم. به جز اون هفده ركعت نماز كار ديگهاي با خدا نداشتم. آرزوهام كوچيك بود. دركي از امام زمان و دين و آخرت نداشتم!
اگر اين اتفاق نميافتاد، شايد من هم مثل خيلي از زنها، غم بزرگم دوازدهتا النگو بود و چادر فلان و پيراهن. شايد خونة اين پسر و اون دختر ميرفتم و توي كار عروس و داماد و نوه، فضولي ميكردم؛ دوبههمزني و حسودي و از اين جور چيزا!
اما حالا، توي خلوت خودم ميشينم و فكر ميكنم. هر بار كه بچههام به خوابم ميآن، هزارتا در از اسرار اون طرف رو برام باز ميكنن. حالا ديگه هيچ گلايهاي، نه از خدا دارم و نه از بندههاي خدا!