علي اسحاقي (جانباز گرانقدر 70 درصد و ورزشكار بين المللي نمونه)

37 سال قبل در مهرشهر كرج به دنيا آمد. پدرش مردي مذهبي و كارگري زحمتشك بود و به تحصيل و تربيت فرزندانش اهميت بسياري مي داد و علي از محبت و توجه او بهره مي برد. او دوره ي دبستان و راهنمايي را در زادگاهش به پايان رساند و از همان دوران به ورزش علاقه خاصي داشت. شنا و انواع بازي هايي كه با توپ انجام مي شد، به او تحرك و نشاط مي بخشيد.
ـ دوران بلوغ من با شروع جنگ تحميلي مصادف شد. در محله مان مي ديدم كه چطور دوستان برادرم به جبهه مي روند و پس ا زمدتي خبر شهادت آنها در محله مي پيچد. من در پايگاه بسيج محله عضو بودم. دوستان بسياري از آن پايگاه به منطقه مي رفتند و به شهادت مي رسيدند. برادر بزرگترم قائم مقام كميته ي انقلاب اسلامي كرج بود و من اغلب همراهش بودم. براي تشييع پيكر شهدا مي رفتيم. حدود سال 1363 كه سيزده ساله شدم، براي رفتن به جبهه ثبت نام كردم، اما به خاطر سن كم، عذرم را خواستند.
علي مدتي بعد دوباره درخواستش را مطرح كرد. زود قد كشيده بود و ظاهرش بيش از سن و سالش نشان مي داد. شناسنامه اش را دستكاري كرد و رفت براي ثبت نام، اما همه ي اعضاي پايگاه خانواده ي او و خودش را مي شناختند. نپذيرفتند كه او به جبهه برود. پانزده سال كه شد، با اصرار شديد، پدر و مادر را راضي كرد كه موافقت كنند تا به جبهه برود.
ـ يك دوره آموزشي را گذراندم و وقتي فرمانده ام تسلط من به شنا را ديدند، مرا به يگان غواصي لشكر 10 سيدالشهدا(ع) تيپ حضرت زينب(س) فرستادند. در آن جا هم دوره ي كامل غواصي را ديدم و به منطقه اعزام شدم.
آن شب با تعدادي از همرزمان به خط مقدم رفت و به آرزويش رسيد. چند ماه در منطقه ماند و بعد به مرخصي آمد. حال عجيبي داشت. خودش آمده بود و دلش در جبهه جا مانده بود. مادر وقتي فهميد او آهنگ رفتن كرده است، فقط نگاهش كرد. كلامي بر لب نياورد وعلي براي عمليات جزيره ي مجنون به جبهه برگشت.
ـ يك روز رفته بوديم تو جزيره مجنون براي شناسايي. عراقي ها ما را ديدند و با گلوله توپ شليك كردند طرفمان. يك پايم از بالاي زانو قطع شد. پاي ديگرم هم تركش خورد و ديگر هيچ نفهميدم.
وقتي چشم باز كردم، تو بيمارستان بود. فرمانده اش او را كيلومترها روي دوش گرفته و شناكنان به عقب آورد و تحويل بيمارستان داده بود. علي كه جانباز 70 درصد شده بود، شروع كرد به درس خواندن و جنگ مدتي بعد به پايان رسيد و او در سال 69 با اصرار واحد تربيت بدني جانبازان شهرستان كرج، دوباره ورزش را شروع كرد. چند مدال آورد و بعد به ورزش واليبال نشسته علاقه مند شد. سال 76 براي اولين بار به صورت ملي عازم پارا المپيك 2000 سيدني شد. مدال بزرگ پارا المپيك سيدني 2000، مدال جهاني مصر و دهها مدال برون مرزي ديگر را از آن خود كرد.
ـ روزنامه ها روي من لقب آخرين گلادياتور را گذاشتند. چون آخرين جانباز اين رشته بودم، حدود ده سال در شركت دخانيات و چند سال در باشگاه فرهنگي ورزشي آن، نايب رييس باشگاه بودم. سال 70 ازدواج كردم كه ثمره ي آن دو پسر و يك دختر است. علي با آنكه بيشترين تلاش را براي هدفمند كردن زندگي اش انجام مي دهد، اما همه ي موفقيتش را مرهون همسر شكيبا و صبور خود مي داند.