فاطمه ناظري /تقديمبهكوچههايجمارانوجايخاليامام«ره»/مثنوي

كوچه خالي، شهر خالي، جايتان خاليست
بيحضورت اي پرنده، آسمان خاليست
نيستي، دلها همه سنگيتر از سنگند
چهرهها افسرده و خاكستري رنگند
نيستي خورشيد را تاريك ميبينم
جاي گلها دسته دسته خار ميچينم
نيستي اينجا پرنده نيست باران نيست
در ميان سفره پاييزيام نان نيست
نيستي حتي دگر گل هم نميرويد
اين حوالي هيچكس شعري نميگويد
آسمانها سنگي و پرواز ممنوعست
دست تاريكي درِ اميد ما را بست
زخمهايم را كسي آمد نمك پاشيد
حنجرم را شعله شعله نيلبك پاشيد
رفتي و غم با نگاه خود طلسمم كرد
هر چه درد و رنج بيپايان به اسمم كرد
آسمانها بعد تو شكل قفس دارد
بغض كرده مثل من يكريز ميبارد
اي گل زيبا! بهاران، بي تو، بيمعنيست
باغ روحم را به غير از فصل سرما نيست
رفتي و اين آتش دوريت آبم كرد
كوه بودم، كوه صبر اما مذابم كرد
هان ولي فانوس امت تا ابد زنده است
آفتاب ياد تو چون عشق تابنده است
هر كه راهت را رود پاك و بهشتي باد
جانش از قيد زمان ، قيد زمين آزاد
ميشود مثل شما با آسمان يكدست
خالي از ديوار و از هر كوچه بنبست
نه ، شبيه تو نميآيد كسي ديگر
يك جماران مانده و داغ گلي پرپر