شرح اين ماجرا ... / شعر فرشته پدرام در مورد امام خميني / سپيد واره

آندم كه تو در لحظه لحظه من تكرار ميشوي ، ...
و حرفهايت - واژههاي هميشه نابت
در خاك تمام حفرههاي بي روزن من
- به سان اعجاز رسولي
به گُل مينشيند
چگونه با من اين وَهم تاب ميآورد،
كه صندلي سپيدپوش تو را آسمانيان ...
به آب ديدهشان غسل ندادهاند؟
آندم كه جماران
گواه راستين ملاقات تو با فرشتگان است
از اين پس چگونه براي پرواز كبوترها سفرهشادي نگسترم ؟
يابراي شنيدن حرفهاي تو با نسيم، دردِ دل نكنم ؟
چگونه در رادمردي تو شقايق را به گواهي نگيرم ؟
و آندم كه بر محراب هميشه سبزت حاضر ميشوم
چگونه نيلوفر را واسطه ديدار نگردانم ، ...
كه آنكس -كه ،در شبنم وضو ...
با قامت سپيدار به نماز ميايستد ...
و در قنوت برگ حماسه عشق را تكرار ميكند،
تنها تو بودهاي و هستي
و تنها تو خواهي بود
اي گواهِ صادق رسالت باران !
آخر، مگر ميشود كه از ياد برد ...
آندم كه نيمه شبان - عصمت صبح
به دست وارثان زنده پوش شب
دست به دست ميشد ،
تنها تو - آري ، آري - تنها تو بودي، ... و صبر بيبديلت
كه صبح صندوق سپيده را معني بخشيد، ...
اي مفهوم شگرف صبر، ...
پير جماران !
بگذار از خودم به خودم شِكوِه آورم، ...
و آنسان كه تو را در مييابم،
به قاموس پنجرهها شعري بسرايم،
شعري براي سپيده ...
- شعري براي صبح ...
- شعري براي رهايي!
اي شاعر صحيفه انسان !
آندم كه تو -
اسطوره وار -
در لحظه لحظه من تكرار ميشوي -
شعرهاي سبز من
آرام آرام سروده ميشوند ...