به قدر وسعت يك گريه .../ مثنوي-3

«امام رفت« خبر ساده بود، اما سخت
شبيه باور يك جنگل بدون درخت
و اينكه هيچ گلي وا نميشود، ديگر
درخت، قطع شده، پا نميشود، ديگر
و اينكه مرگ بهار است، ريشه خشكيدهاست
زمينهميشه، هميشه، هميشه خشكيده است
»امام رفت« خبر ساده بود، اما سخت
كه روزگار گرفته دوباره بر ما ، سخت
هنوز بر سر سجاده نماز، پدر
دعات ميكند آه اي بهار بارآور!
هنوز زندهاي آقا، نميروي از ياد!
تو يك پرندهاي آقا، نميروي از ياد!
كه ياد داده به ما درس پر گشودن؟ تو !
به ما كه داده هواي پرنده بودن ؟ تو!
تو گفتي آه تو گفتي پرنده بايد شد
و پر گرفت، تو گفتي كه زنده بايد شد
تو گفته اي به شقايق شهيد بايد شد
و پيش آينهها رو سپيد بايد شد
تو گفته اي كه جهان جاي ماندن ما نيست
كه بزم شادي ما ، عيش اهل دنيا نيست
تو گفته اي كه بدي تا ابد نخواهد ماند
و روزگار ، از اينگونه بد نخواهد ماند