سيدعلي اكبر ميرجعفري/نبض نور/غزل

اما عجيب دل نگرانم، چه مي كني؟
ابري ترين سوال جهانم: «چه مي كني؟»
يك روز موج آمده و بعد رفته اي
آن سوي آب، در جريانم! چه مي كني؟
حالا اگر به خانه خورشيد رفته اي
اي نبض نور، در شريانم چه مي كني؟
هي نامه پشت نامه، جواب نمي دهي
خطي، نشانه اي كه بخوانم، چه مي كني؟
هر روز گفته ام كه تو آنجا دلت خوش است
هر روز آه... بي كه بدانم چه مي كني
من بي تو اضطراب سرابم، مشوشم
در لحظه لحظه هيجانم چه مي كني؟
مي خواستم به نام تو از ماه دم زنم
با تكه ابر روي دهانم چه مي كني؟