اصغر معاذي/ غريبانه/غزل

نشسته خسته و خاموش، گوشه ايوان
زني به وسعت اندوه مادران جهان
دلش گرفته، همين است كار هر روزش
دم غروب غريبانه با كمي باران...
بيايد و بنشيند در آستانه در
و باز چشم بدوزد به كوچه اي كه در آن
نشست و بدرقه ات را نگاه كرد و شكست
غروب جمعه اي از روزهاي تابستان
به فكر مي رود آن قدر ... تا بياوردت
به خود مي آوردش غربت صداي اذان
به خود مي آيد از اين كوچه باز مي گردد
كنار حوض... دلش باز... نم نم باران
هواي كهنه اين حوض را بشوراند
وضو بسازد از اين موج هاي سرگردان
ـ كه شب مي آيد روشن كنم اتاقش را
چقدر زمزمه با قاب عكس با گلدان
شب است و خلوت ايوان ... دوباره مي شكند
ولي به وسعت اندوه مادران جهان