فرحناز كامران محمدي /غزل

مرا ببخش اگر از غروب لبريزم
كه عهد كرده ام از روشني بپرهيزم
و يك تفاوت فاحش ميان ما مانده است
تو ازدحام درختي و من خزان خيزم
سر پريدن از اين آشيانه دارد دل
و من براي همين با خودم گلاويزم
شبي مسيح دلم را به جرم اين تصميم
به چشم هاي چليپايي ات مي آويزم
قسم به زخمي پايم، اگر ز چشمانت
هزار بار بيافتم دوباره برخيزم
بيا بيا و ببين با دلم چه ها كردي
كه در حضور غرورم ترهم انگيزم
چنان به آتش اين التماس خود كردم
كه از نگاه دلم تكه تكه مي ريزم