فرحناز كامران محمدي /مثنوي

مي داني از كجا به تو آورده ام پناه
از آن طرف كه كاسه ي من شد پر از گناه
از آن طرف كه هر چه بگويم هبوط بود
آن سو كه دل به نيمه نگاهي منوط بود
تا دل ز كفتري كه ندارد جدا شود
هي گيج مي خورد به قفس تا رها شود
هي گيج مي خورد به قفس تا بيني اش
هي شوق و هي شهامت و هي شعله و عطش
امشب دوباره بي پر و بالم كمي ببار
مردم در انجامد عطشناك انتظار