عباس سودايي /غزل

راهم و راز غبارم را بلدم
شبيه منتظرانم سوار را بلدم
هميشه مي روم و شاعرانه مي ريزم
هميشه حادثه ي آبشار را بلدم
به دست، صيغه اي مصدر بيابانم
به چشم خود صفت چشمه سار را بلدم
اگر چه سلطه ي پاييز مالياتش سبز
پر از شكفتنم و برگ و بار را بلدم
نه نان گندم، ديديم دست مردم نيست
من از تمام وجودم بهار را بلدم
زلالي غزلي سيب را نمي فهمم
شكست وزني شعر انار را بلدم
خلاصه اينكه يكي هم گلوي اسماعيل
هزار زمزمه ي گريه دار را بلدم
بلند شدم بنويسم كه نان و بابا رفت
كنار سفره زني شرمسار را بلدم
كنار تشنگي دشت، ابر بي باران
غم خجالت مردي ندار را بلدم
كنار اينكه پدر از سفر گريزان است
شكوه لذت دريا كنار را بلدم
كنار اينكه جنوب زمانه تاريك است
شمال روشن بوس و كنار را بلدم
چقدر نيمه ي شعبان، بي پس رمضان
تميز بين شعور شعار را بلدم
دلم شكسته كه اينگونه گريه مي خوانم
وگرنه شب باران، فرار را بلدم
خودم نه منتظرم شاعرم غريبه ولي
زبان مردم چشم انتظار را بلدم