معصومه داوودآبادي /مثنوي

اي نگهت خيره بر چشمان گندمزارها
چشمهايت خسته از سنگيني ديوارها
لخت مي ماند زمين بي دستت اي ادريس من!
مشت مي كوبد كسي بر گونه هاي خيس من
بادها پاهاي من را تا زمستان مي برند
موش هاي كور مويم را به دندان مي برند
ابرهاي دل به طوفان داده را حس مي كنم
زير سمّ اسب ها من جاده را حس مي كنم
بادها در گوش هاي دشت هوهو مي كنند
مي رسي از راه خود را با تو خوشبو مي كنند
در نگاهت يك سبد رنگين كمان داري هنوز
مي رسي از راه، بوي آسمان داري هنوز
شانه هاي جاده گيسوي تو را حس كرده اند
اسب هاي تركمن بوي تو را حس كرده اند
خواب مي بينم كه چشمان زمين خون آمده
آفتاب از پلك چشمان تو بيرون آمده
با خودش تكليفق اين آواره روشن مي َود
باز مي گردي زمين يكباره روشن مي شود
ميرسد روزي كه در پاي تو پرپر مي شود
در ميان دستهايت يك كبوتر مي شوم
من براي ديدنت ديوانگي ها مي كنم
بال هايم را فقط پيش شما وا مي كنم
مرد طوفان خيز من بال و پرت را باز كن
شهر تاريك است، چشم ديگرت را باز كن
از ميان شانه هايم مارها را پس بزن
قد علم كن، لشگر ديوارها را پس بزن
هفته ها آبستن دردند، پس كي مي رسي؟
جمعه هايت رنده ام كردند، پس كي مي رسي؟
آخرين باران شبي مي ريزد از چشمان تو
بي گمان خورشيد برمي خيزد از چشمان تو
آه اي خفاش ها، اي جغدهاي شب پرست!
من يقين دارم كه يك صبح پر از پروانه هست
اي نگاهت خيره بر چشمان گندمزارها!
چشم هايت خسته از سنگيني ديوارها!
شهر اقيانوس، پشت چشم هايت مانده است
يك جهان فانوس، پشت چشم هايت مانده است
عاقبت يك روز مي ريزند اين ديوارها
بوي اسبت مي رسد از پشت گندمزارها...