شفاعت پدر

زهرا بيماري سختي داشت، دكترها جوابش كردند؛ رفتن به مشهد بي فايده بود، او را در اتاق خوابانده و رويش را پوشاندم خيلي حالش بد بود. با خودم گفتم: «اگر قرار است بميرد در خانه خودمان بميرد». آن روزها برق زياد قطع مي شد. چراغي براي بچه ها روشن كردم و توي هال گذاشتم خودم هم به اتاق ديگري رفتم تا نماز بخوانم مدام صدايي به گوش مي رسيد، بين نماز تمام حواسم به آن صدا بود. مجبور شدم نمازم را بشكنم. صداي گريه بچه ها بلند شد. ترسيدم كه شايد در تاريكي سماور رويشان برگشته باشد. با ديدن من بچه ها گفتند: «مامان آقاجان اين جا بود. سميه و زهرا را بوسيد. يك تكه سوهان هم به سميه داد». سراغ سميه رفتم. سوهان چهار گوش زعفراني دستش بود.گفت: «بابا، با چهره اي نوراني آمد. اين را به من داد و گفت: «به خواهر كوچكترت بده تا خوب شود». سوهان را از سميه گرفتم با خودم گفتم: اين بچه مريض است و نمي تواند چيزي بخورد، ولي يك ذره به او دادم و بقيه اش را بين سه فرزند ديگرم تقسيم كردم زهرا شفا گرفت. سميه هم به حمد الهي از آن به بعد نيازي به درمان پيدا نكرد.
راوي : همسر شهيد