آخرین اخبار:
کد خبر : ۱۲۴۰۴۹
۰۸:۵۳

۱۳۸۷/۰۵/۱۹

خواهم آمد




مادرش مي گفت: «ده سالي بود كه نه از شهادتش خبري داشتيم و نه از اسارتش».
تا اين كه يك شب او را در خواب ديدم. بسيار مهربان و خندان بود. رو كرد به من و گفت: «مادر! اين قدر بي تابي مكن، بزودي پيش شما خواهم آمد».
بعد از گذشت چند روز وقتي اجساد مطهر تعدادي از شهداي جنگ تحميلي را به شهر آوردند، پيكر فرزند شهيدم «عبدالله اسماعيل طحان» نيز در ميان آنان مي درخشيد.

راوي : غلام علي تاج

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه