حكايت/مريم سقلاطوني

سالي گذشت، باز نيامد وعيد شد
گيسوي مادر از غم بابا سپيد شد
امروز هم نيامد وغم خانه را گرفت
امروز هم دو مرتبه باران شديد شد
مادر كنار سفره كمي بغض كرد و گفت
امسال هم بدون تو سالي جديد شد
ده سال تير و آذر و اسفند و ... خون دل
تا فاو و فكه رفت، ولي ناميد شد
ده سال گريه هاي مرا ديد و بغض كرد
حرفي نزد، نگفت چرا ناپديد شد
ده سال رنگ پنجره هاي اتاق من
همرنگ چشم هاي سياه سعيد شد
بعد گذشت اين همه دلواپسي و رنج
مادر نگفته بود كه بابا شهيد شد