آن نگاه بي نشان/مريم دروا

دوباره خلوت دلم گرفته بوي آسمان
تمام شهر پر شده از آن نگاه بي نشان
دوباره غربت و سكوت و جعبه اي پر از تهي
و پر ز بوي جبهه شد فضاي شهرهايمان
و باز ريسه مي كشم به كوچه هاي بي كسي
كه آمده مسافرم زلال و پاك و مهربان
براي خاك مقدمش دلي حواله كرده ام
و مي دهم حواله را به پاي چند استخوان
به غير عكس و خاطره نشاني از پدر نبود
به غير حرف مادرم و گريه هاي بي امان
ولي برايم آمده از آن شهاب سوخته
پلاك و خاك و قمقمه ز سرزمين عاشقان
تمام آسمان من ميان يك وجب زمين
ببين چه كرده با دلم شراره هاي اين زمان
دوباره كوچه هاي دل اسير سايه مي شود
و مي بريم نور را به روي دستهايمان