سرّ جان/ غزل

با كه گويم راز دل را، كس مرا همراز نيست از چه جويــــم سِرّ جان را، دربه رويم باز نيست
نـــاز كن تا ميتواني، غمزه كن تا ميشود دردمنـــــــــدي را نديدم، عــاشق ايـن ناز نيست
حلقـــــه صــــوفي و دير راهبم هرگز مجوي مــــــــــــرغ بــال و پر زده، با زاغ همپرواز نيست
اهل دل، عـــــــاجز زگفتار است با اهل خرد بــــــيزبان بـا بيدلان هرگز سخن پرداز نيست
سربده در راه جانان، جان به كف سرباز باش آنكـه سر در كــــــــوي دلبر نفكند، سرباز نيست
عشق جانان ريشه دارد در دل، از روز اَلَست عشــــق را انجــــــام نبــود، چون ورا آغاز نيست
اين پريشان حالــي از جام "بلي" نوشيده ام ايـــن "بلــي" تا وصل دلبر، بي بلا دمساز نيست