آخرین اخبار:
کد خبر : ۱۱۷۳۰۱
۰۷:۰۸

۱۳۸۷/۰۴/۱۸

سلام

نویسنده :
شيرينعلي گلمرادي



سلام، باز سلام دوباره مي گويم
سلام بر جبروت ستاره مي گويم

لبالب از تب شورم، مرا مجاب كنيد
مرا براي شب گريه انتخاب كنيد

اگر زقافله ي لاله ها جدا شده ام
دريغ نيست، كه با شعله آشنا شده ام

مـريد عشقـم و با ياد يار مي گريم
به پشت پنجره ي انتظار مي گريم

به آنكه پرتو جانانه مقتدايش بود
به آنكه، كوه دماوند زير پايش بود

به آنكه جامه ي زيباي عشق دربرداشت
به آنكه خصلت پرواز يك كبوتر داشت

دونده بود و شتابنده مثل رفتن موج
زخاك ساحل آرام تا قلمرو اوج

شكوه مردي او را شنيده ام آري
خطر نوردي او را شنيده ام آري

هميشه ذاكر آيات سرخ ايمان بود
هميشه شيفته صبح بود و قرآن بود

يلي كه بود رداي عقيده بر دوشش
لباس گرم شهادت هميشه تن پوشش

دريغنامه ي خود را سرود مي سازم
كه با تلاوت نامش علم برافرازم

مـلال فاجعه را غمگنانه مي گريم
در انـزواي شـب بي كـرانه مي گريم

حريم سينه ي من، بستر خيال تو باد
كتاب قول و غزل بستر مقال تو باد

حـرارت دل خـورشيدي تـو را نازم
جهـاد اكبـر توحـيدي تـو را نازم

مدار آينه هاي شبانه روشن باد
صداي چشم تو هر شام پرتو افكن باد!

دلير عشق ! كه تا محضر خدا رفتي
زخاك، بال گشودي به ماسوا رفتي

اسير خاك نشد بال هاي پروازت
شكست فاصله ها را خدنگ آوازت

براي تو چه نويسم كه لايقت باشد
دو بيت شعله به رنگ شقايقت باشد

رفيق راه شدن با تو سخت دشوار است
كه بين ما و توچندين حصار و ديوار است

ارادتي ست تو را با حسين(ع)عاشورا
كه رخت خويش كشيدي به سوي كرب و بلا

هواي خاطره هاي تو باز توفاني ست
بدون ديده ي تو چشم جبهه باراني ست

يگانه اي كه دلم با تو گفتوگو دارد!
براي از تو سرودن، قلم وضو دارد

مرا منامه سرخ تو باد منشورم
طريق صدق و صفاي تو بادمنظورم

اگر به درد و گر با سرشك مي مويم
تـو را ز دفـتر و تقويم ها نمي شويم

حريق صاعقه هر چند در كمينت بود
جـلال بـارقه ي مـهر در جبينت بود
مقام عشق تو را در فراز مي جويم
قنوت عشق تو را در نماز مي جويم

در انتخاب شهادت چه بي ريا بودي
كه مرگ را به رضا انتخاب فرمودي

پرنده ها به تو اينك سلام مي گويند
سلام، با نظر احترام مي گويند

وفا به عهد نمودن تو را مبارك باد
ضيافت تو به خوان خدا مبارك باد

روانه اي تو نمي شايدت عنان گيرم
مباد راه تو بر سوي آسمان گيرم

به ياد اولين سفر بعد ازپايان جنگ خرمشهر
29- قهرمان جراحت / شيرينعلي گلمرادي
براي دادن جان بي دريغ آمده ايم
ز سمت تجربت زخم و تيغ آمده ايم

زسمت غايت محتوم شب، كه مي داني
ز سمت ظلمت معدوم شب كه مي داني

زتنگناي قفس هاي آهن و پولاد
ز قتلـگاه تنـفس، حـوالـي بـيداد

ز سمت بال گشودن، ز سمت باليدن
ز سمت زخم شنيدن ز سمت خنديدن

زسمت تشنگي ساقه هاي گندم زار
ز سمت بارش خارا، زجنگل آوار

زسمت محترق خشم و شعله ي فرياد
ز سمت خشم گدازنده در مجاور باد

زسمت متحّد مشت هاي سنگ شكن
زسمت نهضت توفنده ي درنگ شكن

پر از حكايت درد است حجم دفترمان
پر است از غم دل سينه ي مكدّرمان

هزار سلسله اندوه پشت سر داريم
هزار داغ جگر سوز در جگر داريم

هزار حادثه با ما طريق پيموده ست
هزار صاعقه بر داغ ما گره خورده ست

مدام، مي چكد از پشتمان جراحت خون
زضربتي كه فرود آمده به دست جنون

وليك باز بلنداي آسمان داريم
هزار جان بستاننـد، باز جـان داريم

غبار حادثه در دشت فتنه مي تازد
كه شايد آينه را باز، تيره گون سازد

در التهاب توانسوز آفتاب تموز
درختهاي جوان ايستاده اند هنوز

به ايستادگي صخره هاي ساحل دور
كنار حوصله، مانند سنگ هاي صبور

نگاه نافذشان، كوه را شكافنده
در امتـداد افـق هاي سـبز آينده

در امتداد گذار خطر، سوارانند
كه سوي آتش و پيكار، رخش مي رانند

چو آهن است توان شگفت پيكرشان
به سجده، كوه دماوند در برابرشان

زخاك، چون به هواي قيام برخيزند
كواكب از پي شان بر سلام برخيزند

به هر چه منّت دنياست پشت پازده اند
طلوع بارقه ي عشق را صلا زده اند

ز نسل صاعقه و برق غيرت افروزند
ستارگان فروزنده ي شبح سوزند

فتاده اند، ولي همچنان سرافرازند
اگر كه دست دهد، پاي عشق سربازند

رسانده اند به هم اتّحاد بازو را
گشوده اند به ره، خطّه ي فراسو را

كفن بپوش برادر كه مرگ در راه است
فرود سنگ، فرود تگرگ در راه است

كفن بپوش كه از خون و جنگ مي گويم
از انفجار و صفيرِ تفنگ مي گويم

كفن بپوش، كه سجّاده اي نماز كنيم
در آب و آينه تمرين اهتزاز كنيم

كفن بپوش، كه مانند باغ سرخ شويم
سياهي است نمردن، چراغ سرخ شويم

كفن بپوش، كفن جامه ي دليران است
كفن بپوش، كه اين، رخت اهل ايمان است
كفن بپوش، كه زيباست رخت بي رنگي
كفن بپوش،، كفن اي دلاور جنگي

كفن بپوش، كه «غيرت» جهاد فرموده ست
خدا به دست شما اعتماد فرموده ست

كفن بپوش كه رزم شبانه در راه است
كفن بپوش، كه تقدير در كمينگاه است

كفن بپوش، كه بالاي تو تماشايي ست
كفن بپوش، كه عزم دل تو دريايي ست

به خاكريز مينديش، رفتن آسان است
نگاه كن! كه عقاب دلت پرافشان است

كفن بپوش كه در خون به رقص برخيزي
و با تلاقي شمشيرها در آميزي

كفن بپوش، كه من شعر جنگ مي گويم
ز ماه و صخره و عزم پلنگ مي گويم

ميان چنبره ي زخم و درد مي پيچم
به دور اين دل ديوانه گرد مي پيچم

هزار داغ برادر به سينه دارم من
هزار لاله ي پرپر به سينه دارم من

هواي ابري آهم، زگريه باراني ست
زبانه هاي دلم گرم مرثيت خواني ست

گرفته دور مرا ابر تيره ي باروت
به روي شانه ي من بال مي زند تابوت

جهان به روي سرم مثل سنگ آوار است
اسير سلسله ام، پاي من گرفتار است

غمـي به وسـعت پهناي آسمان دارم
هـزار دفـتر غم در ميان جـان دارم

بهانه هاي مكرّر، دوباره مي گريند
شبانه هاي مكدّر، دوباره مي گريند

من از قبليه ي خورشيديان تنهايم
كـه بر سـياهي مـعلوم، سر نمي سايم

غروب مي كنم هر لحظه در نهايت خود
نمي رسد شب تنهايي ام به غايت خود

افق به رنگ كبود است، آفتابي نيست
به رنگ تيره ي دود است، آفتابي نيست
عبور مي كنم از خاطرات توپ و تفنگ
عبور مي كنم از جاده هاي آتش و جنگ

كه رهروان خدا رفته اند زين جاده
كه عاشقان بلا رفتـه اند زين جاده

كبوتران حرم، زخم تيزتر دارند
اگرچه خاك جهان را به زير پردارند

به اعتلاي خدا مي روند، خرسندند
به آسمان رها مي روند، خرسندند

به دور مي نگرم باز دشمن است آنجا
حضور ديو و ددان، سايه افكن است آنجا

هنوز پشت سرم سايه ي سياه عدوست
همان سياه كه قلاّده اي به گردن اوست

همان پليد كه فرمان پذير ديو و دد است
همان پليد كه از دشمنان بي خرد است

«ستاره در افق رودخانه غرق شده ست(1)»
و يك پرنده ي بي آشيانه غرق شده ست

مسير حادثه، دشتي فراتر از خطر است
كه زيرگام هيولاي جنگ شعلهور است

مسير حادثه را فتنه ها رقم زده است
كه آشيانه و كاشانه را به هم زده است

فرود صاعقه ها را شنيده ايم از پيش
زهشت خان شهادت رسيده ايم به خويش

به خويشتن كه سلامت گزين خود بوديم
نـه همنشين خطر، همنشـين خود بوديم

وليك، كينه ز دشمن هنوز پابرجاست
هميشه در كفن آماده تيغِ غيرت ماست

بگو به شطّ شناور كه تشنه آمده ايم
اگر چه دير، به كف تيغ و دشنه آمده ايم

بگو كه كوه تناور، زپا نمي افتد
بـگو كه نـخل دلاور، زپا نمي افتد

بگو كه خانه خرابان عشق، معمورند
بگو كه دار به دوشان شهر، منصورند

بگو كه سكّه فتح و ظفر به نام من است
هنوز خشم برآشفته در نيام من است
بگو به شهر كه از درد و داغت آگاهم
زاضطراب شب بي چراغت آگاهم

زنخل هاي نگون، شرم مي كنم اينجا
ززخم و چهره ي خون شرم مي كنم اينجا

چه وقت آمدنم بود، واي بر من باد !
به پيشگاه تو، قامت شكسته اين تن باد!

اگر درست و يانادرست آمده ام
مرا ببخش كه اين گونه سست آمده ام
دل است و آتش مشتاقي است و ديگر هيچ
تو را جريحه مقدّر، مرا مقدّر هيچ

درخت هاي جوان! بر شما درود، سلام!
و آب هاي روان، بر شما درود، سلام!

شهيدهاي به خون خفته در دل اين شهر
گذشته از سرو جان، برشما درود، سلام!

مناديان شرف، حافظان آزادي
در آن هجوم خزان، بر شمادرود، سلام!

بريده بند زبانم چه مي توانم گفت
مني كه مرثيه خوانم، چه مي توانم گفت

اگر چه عافيت انديش لاقبا هستم
مرا قبول نماييـد، از شـما هستـم

شما، گداختگاني كه بي كفن بوديد
رهيده از قفس پوستين تن بوديد

شما كه راستي از نامتان قوام گرفت
شما كه خونتان از دشنه انتقام گرفت

شما كه مرگ زديدارتان هراسان بود
شما كه بـازويتان بازوان ايـمان بود

شما كه لايق پرواز و آسمان بوديد
شما كه بارقه ي چشم كهكشان بوديد

شما كه بال گشوديد تا فراسوها
شما كه هـديه نـموديد دست و بازوها

شما كه در صف رگبارها خطر كرديد
شما كه در قدم دوست، عمر سر كرديد

منم كه دور ز اعماق زخمتان بودم
اگرچه يك نفس از عمر هم نياسودم

چنين نبود كه دور از غم شما باشم
سكوت پيشه كنم، سنگ بي صدا باشم

چنين نبود كه در گوشه هاي بيعاري
مرا مجاب كند فكر خويشتن داري

دريغ باد بر آنان كه از تو نسرودند
دريغ باد بر آنان كه بي صدا بودند

بريده باد زبان هاي بي تكلّم شان
شكسته باد قلم هاي بي تظلّم شان

به فرق عاطفه، خنجر فرود آمده است
جراحتي كه جراحت فرود آمده است

جراحتي كه قديمي ست ريشه در خونش
جراحتي كه شهيد دل است مجنونش

جراحتي كه به تاريخ ثبت گرديده ست
جراحتي كه جهان نيز بي گمان ديده ست

جراحتي كه به فرق علي فرود آمد
جراحتي كه به فرق ولي فرود آمد

جراحتي كه در آن كوفه بود و نامردان
نماز بود و علي بود و فرق خون افشان

جراحتي كه ازآن كربلا پديد آمد
جراحتي كه زميدان آن شهيد آمد

جراحتي كه در آن از گلوي عاشورا
شكفت دشت عدالت به نام كرب و بلا

جراحتي كه گلوي سپيده را ديده ست
تمام قامت خورشيد را نورديده ست

از آن جراحت صحرا، هنوز غمگينم
هنوز، تب زده از داغ هاي ديرينم

هنوز مرثيه مي سازم از حسين (ع) شهيد
هنوز مرثيه پردازم از حسين (ع) شهيد

كه زخم تازه تري بر سراغم آمده است
و شمر، باز به قصد چراغم آمده است

كه باز، حنجره ي شيعه را دوپاره كند
صداي سرخ گلوي مرا دو پاره كند

بـه دشت، صاعقه سـرخ مرگ باريده ست
به خوشه زار ترنّم، تگرگ باريده ست
گزند فصل، به باغ كبوتر آمده است
خزان فتنه به باغ صنوبر آمده است

فرود آتش خمپاره است و ويراني
ميـان كوچه و بـرزن پر از پريشاني

از آن مقابل تاريك، تير مي بارد
كه بر سپاه محمد «ص» مگر شكست آرد

در آن مقابل تـاريك، شور و شـر پيداست
سواد فـوج كلاغان تيره تـر پيداست

در ايـن قلمـرو آيينـه، روشنـند همـه
منـاديان خـليل تبـر زنـند همـه

حماسه، رنگ شهادت گرفته،مي جنگد
اراده، رنگ رشادت گرفته، مي جنگد

اگر چه غائله سنگين و درد بسيار است
در اين مقابله، مردان مرد بسيار است

درخت هاي جوان، ايستاده مـي ميرند
ولي زچشم خدا، چشم بر نمي گيرند

چه سبز بود شهادت كه دست با ما داد
ميان ما و خدا اتفاق سرخ افتاد

ميان معركه رفتيم و جنگ سر كرديم
ميان مهلكه ديدار با خط كرديم

زخاكريز گذشتيم و هر چه آتش بود
اگر چه بارش رگبار و تير و تركش بود

همان كه ماند به درياي خون، دل من بود
نهال سبز تبر خورده، حاصل من بود

بـرادران شهيدم بـه خاك غلتيدند
بـرادران رشيدم بـه خاك غلتيدند

از اين ديار، تمام بهار را بردند
درخت و خانه در اندوه خويش پژمردند

فراخناي خطر بود و گاه جوشيدن
گلـوي زخمي فـرياد در خـروشيدن

پلنگ غيرتمان رغبت پريدن داشت
نگاه عاشقمان شوق ماه ديدن داشت

دوباره مرثيه شد گريه هاي منتشرم
دوباره سوخت در آتش صداي منتشرم
دوباره ديده بـه ديدار عشق مايل شد
بـه گـردنم غم زود آشنـا حمايل شد

دوباره از تن وابسته ام سفر كردم
دوبـاره دامن خود را ز اشك تـر كردم

بـه پيش روي دلم نخل ها نمايان شد
دوبـاره مشك ابوالفضل تير باران شد

دوباره قمقمه خالي زآب دريا شد
دوباره چشم عطش، سوي آب ها واشد

دوبـاره، زخم نشان است بـال و بازوها
نمي پرند در اين آسمان پرستوها

صداي ناله به هر كوچه اي پراكنده ست
تمام قامت من، باز هم سرافكنده ست

سكوت مي شكند، حلق پاره مي خواند
در اوج هاي منوّر، ستاره مي خواند

بسيج مي شود آوازهاي خاكي رنگ
كه عشق را بنوازند در حوالي جنگ

شكسته ايم، ولي ايستاده ايم هنوز
مجال سلطه به دشمن نداده ايم هنوز

شكوه قامت مان مثل كوه پابرجاست
كه دست حق علي، دستگير همت ماست

پيـام مي رسد از دشت هـاي خون آلود
پيام هاي مكرّر، همه جنون آلود

نشان فتح زچنگ عدو رها شدن است
تمام كوشش «من» ها براي ما شدن است

شكسته سينه ي شفاف سنگ اين وادي!
چه رفته است مگر بر پلنگ اين وادي ؟

نگاه سوخته ام، داغدار ميـدان است
كـه گرم از تبِ پيشانـي شهيدان است

به روي سجده، بلندي به خاك افتاده ست
دو دست خويش به دستان آسمان داده ست

سكوت با من و من با سكوت مي گريم
ميان زمزمه هاي قنوت مي گريم

براي آنكه يل نامدار ميهن بود
براي آنكه چو خورشيد، پرتو افكن بود
براي آنكه شرف،ريشه داشت درجانش
كه داد جان جوان را به پاي ايمانش

بـراي آنكه فدا كرد بازوانش را
سپرد بـر كف شمشيرها عنانش را

خداي من! دل اين شهر را سكوت گـرفت
نگاه پنجره ها، تار عنكبـوت گـرفت

پـرنده نيست درا ين شهر خانـه هاي خـالي ست
زبـال چلچه ها، آشيانـه ها خـالي ست

كدام لانه؟ مگر لانه اي به جا مانده است؟
كدام خانه؟ مگر خانه اي به جا مانده ست ؟

هر آنچه بود، در اين شهر، دست يغما برد
رئيس قافله ي دزدها از اينجا برد

نگاه مـي كنم، امّا نمـي توانم ديد
بهار سوختـه ام را كـه دشـمن من چيد

كجـاست مشهد پيغمبـران آيينه
مـزار روشـن پيـغمبـران بـي كينه

رسـول خونِ كسي بـر قباي تن مانده ست
زحسنِ يـوسفِ ما، پاره پيرهن مانده ست

در انفجار، طلوع سپيده را ديده ست
حسين ما كه يقيناً حسينِ فهميده ست

سفر نمود به شرق افق «جهان آرا»
سـفر به خطّــه ي آبي به وسـعت دريـا

گزير نيست كه همسايه ي بدي داريم
خدا گره بگشايد، كه ما گرفتاريم

گناه ميهن من چيست ؟ من نمي دانم
وبال گردن من چيست ؟ من نمي دانم

براي اهل شقاوت، مگر امام چه گفت ؟
چرا جهان شقاوت عليه ما آشفت ؟

امام گفت، امام از شكوه انسان گفت
امام، فاصله ي كفر گفت و ايمان گفت

امام گفت : كه بيگانه، دشمن دين است
امام گفت : كه بيگانه از شياطين است

امام گفت : به بيگانه، متكّي نشويد
امـام گفـت : به ديـوانه، متكّي نشويد

امام گفت : بـه ظلم و ستم بـرآشوبيـد
به غاصبان حريم حرم بر آشوبيد

امام گفت: فلسطين و قدس در بند است
اگر خموش نشينيد، ناخوش آيند است

به گوش مدعيّان اين سخن غريب آمد
براي اهل ستم، اين سخن عجيب آمد

سحر شكفت و دميـد آفتاب تـا ديديم
گروهي از صف ملعون اشقيا ديديم

همـان گروه كـه در ظهر روز عاشورا
بـه حلق تشنه بريدند حلق خون خدا

همان گروه كه در خيمه آتش افكندند
و عترت علوي را ز هم پراكندند

عجب مدار كه اينان ز ايل خونخوارند
به عهدنامه آبا خود وفادارند

عجب مدار از اينان يزيد ز اينان بود
چو حزب بعث هميشه درست پيمان بود!؟

عجب مدار اگر چشم بي حيا دارند
عجـب مـدار اگر خنـجر جفـا دارند

منافقند و ستم پيشه اند و نامردند
زنسـل مشمئـز كركسـان ولگردند

به عهد خويش نپايند، كوفيان هستند
دروغ گوي ترين مردم زمان هستند

زپشت سلسه ي خاكريز مي آيند
بـراي كشتـن اهل تمـيز مي آيند

شناسنامه شان از غبار آلوده ست
و خـانـواده شـان از تبـار آلوده ست

زپشت لشكر تيموريان خونريزند
خبيث و جاني و بدكاره مثل چنگيزند

همه، تمامتشان را به زر فروخته اند
شـرف، به مـغربي بـدگهر فـروخته اند

نژاد صدق و صفا را مجوس مي دانند !؟
مناديان خدا را مجوس مي دانند !؟

علي (ع) هنوز دلش را به چاه مي گريد
شبانه، آه دلش را به ماه مي گريد

عدالت، از ستم ابن ملجم ايمن نيست
و بارگاه علي «ع» هم بدون دشمن نيست

سلام ! بر دل خونين و داغدار علي (ع)
سلام باد ! در آن دور بر مزار علي (ع)

كه دور مانده از آن ذوالفقار عريانم
فـقط زيـارت او را زدور مي خـوانم

محلّ طـرح بـراندازي است و استبداد
محل سلطنت جـور قيصـر بغداد

بزيديـان زمانند، حكمـران آنجا
مقـربّان حسينـند بـي امـان آنـجا

فرات مي گذرد، تشنگان بسيار است
به يك دو جـرعه لبان عطـش نشان آنـجا

هنوز پرچم خونرنگ عشق مانده به جا
فرازِ بام مصلّا، حماسه خوان آنجا

صداي شيعه كه در حصر نيزه و تير است
شنيدني ست از آن محبس نهان آنجا

چگونه چشم بپوشم از آنچه دل ديده ست
وز آتشي كه بر اين لاله زار باريده ست

زتازيانه دشمن به روي شانه ي دوست
هنوز غيرت من در نيام، دشمن خونست

هنوز، بـوي خطر مـي دهد صداي دلم
هنـوز بوي شهادت زبـانه هاي دلم

هنوز در دل ميـدان جنگ مي جنگم
بـراي حفظ وطن بي درنگ مي جنگم

هنوز مي تپد آواز جانگداز شهيد
هنوز مي شود هر جا صداي خون را ديد

جراحت دل من را تو خوب مي داني
مرا به دوستي اهرمن چه مي خواني ؟

مني كه وارث خون همه شهيدانم
زخـون پـاك شهيدان گـذشت نتوانم

مني كه داعيه دار اشاعه ي دينم
مبـاد ننگ تبـاني نـصيب آيـينم

اگر كـه دست دهد عمـر، كام مـي گيرم
ز قـاتلان شهيد، انتقـام مي گيرم

در امتداد شهادت، فرات درخون است
به رنگ سرخ مقدس به رنگ كارون است

دو رود، رود شنـاور، دو جـاري هم خون
دو داغ جـاري پيدا، دو رود آتشگون

دو رشته اي كه رگ از دشت كربلا دارند
دو تشنه اي كه به لب داغ ماجرا دارند

در ايـن مقابله، هـرگز گناه از ما نيست
و در دفاع بـه حقّ، اشتباه از ما نيست

اگر چه فاجعه ي جنگ، در خرد ننگ است
هر آنكه سنگ برانداخت پاسخش سنگ است

به نرم خويي سنگ اعتماد نتوان داشت
كه اعتماد، به هر بد نهاد نتوان داشت

«من آنچه شرط بلاغ است با تو مي گويم»
خلاف مصلحت خويش ره نمي جويم

مباد غافل از انـديشه خطـر باشيم
و از حـوادث آيـنده بـي خبر باشيم

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه