سردار

به پايان آمدي هر چند در خون و خطر سردار!
در آغاز تو حيران است اين چشمان تر سردار !
من و اين مرثيت سازي، تو و ميدان سربازي
در آواز شـقايق هـاست داغ مسـتـمر سـردار !
صدايت باز مي آيد از آن آفاق كوهستان
صـداي يـك سپيدار در آتـش شعلهور سردار !
اگر خوابي و گر بيدار، هستم من دعاگويت
كه در كابوس جنگل هم نباشي بي تبر سردار!
تو را تنها نه من، فريادهاي تشنه مي خوانند
از آن سوي كويرستان لبان تشنه تر سردار !
از اندوه كبودت، آسمان، يكريز مي گريد
چو تنهايان، به روي شانه ي كوه و كمر سردار !
رسيدن تا به حيرتخانه، تنها خواهش جان بود
از آن آيينه رفتاري، از آن سير و سفر سردار !
عزايت را چرا خرچنگ ها، مستانه رقصيدند
مگر كم داشتي از درد، در خون جگر سردار !؟
تماشا مي كنم ردّ پلنگ چشم هايـت را
كـه بالا مي رود از قلّه هاي بـاختر سردار !