شهادت / شيرينعلي گلمرادي

شهـادت، رنگ داد از آبرو، بـر زعـفراني ها
چـو بـرپاخاست خـون ريشه دار ارغــواني ها
به آوازي كه از ميدان غيرت خواندمردان را
شجاعت، خيمه زد در قلّه ي رفعت گماني ها
پرستوها پريدند از نگاهم، هر چه طي كردم
نجستم ردّشان را، گم شدم در بي نشاني ها
شفق آتش گرفت و آسمان درياي توفان شد
ولي در خواب خود ماندند ايمن پرنياني ها !؟
گلويي پاره شد، پيشاني مردي پريشان شد
نجنبيدند اهل عيش از آن سرگراني ها
ثبوت سنگ، حسرت مي خورد در بطن كوهستان
كه در خود ماند حيران، در قفاي كهكشاني ها
به دوش شهر باران خورده، تابوت تو را ديدم
كه مي بردند اشك افشان، تو را با نوحه خواني ها
به دنبال عروجت چشم دارد تا سحرگاهان
مــلال مـردم چشـم، از فـراز ديـده بـاني هـا