مرور خاطرات؛
امام خميني در كلام شهدا
ميخواهيم خاطراتي را از زبان شهدا در باره امام راحل مرور نماييم.شهدايي كه خود دريايي از معرفت بودند در مواجهه با شخصيت والاي امام حيرت زده ميگشتند و غرق در وجود روح الله


شهيد رداني پور رفته بود پيش امام كه « بايد تكليفم رو معلوم كنم، بالا خره درس مقدمه يا جنگ؟» امام فقط يك جمله گفتند « محكم بمانيد توي جنگ.» ديگر كسي جلودارش نبود.
شهيد زين الدين يكي دوبار كه رفت ديدار امام ، تا چند روز حال عجيبي داشت. ساكت بود. مي نشست وخيره مي شد به يك نقطه مي گفت« آدم وقتي امام رو مي بينه ، تازه مي فهمه اسلام يعني چه . چه قدر مسلمون بودن راحته . چه قدر شيرينه .» مي گفت « دلش مثل درياست . هيچ چيز نمي تونه آرامششو به هم بزنه . كاش نصف اون صبر و آرامش ، توي دل ما بود.»
سربازان امام - شهيد كاوه
بچه ها را جمع كردند توي ميدان صبحگاه پادگان؛ قرار بود آيت ا... موسوي اردبيلي برايمان سخنراني كنند. لابلاي صحبت هايشان گفتند: امام فرمودند، من به پاسدارها خيلي علاقه دارم، چرا كه پا چسچ=دارها سربازان امام زمان (عج) هستند. كنار محمود ايستاده بودم و سخنراني را گوش مي دادم. وقتي آيت ا... اردبيلي اين حرف را گفتند، يك دفعه ديدم محمود رنگش عوض شد؛ بي حال و ناراحت يك جا نشست مثل كسي كه درد شديدي داشته باشد. زير لب مي گفت:"لا اله الا الله" تا آخر سخنراني همين اوضاع و احوال را داشت. تا آن موقع اين جوري نديده بودمش. از آن روز به بعد هر وقت كلاس مي رفت، اول از همه كلام امام را مي گفت، بعد درسش را شروع مي كرد. مي گفت: اگر شما كاري كنيد كه خلاف اسلام باشد، ديگه پاسدار نيستيد، ما بايد اون چيزي باشيم كه امام مي خواد.
خاطره اي از شهيد محمدرضا حمامي بيناباج
آقاي محمد رضا حمامي مدتي را در بيت حضرت امام بود و مسئوليت حفاظت از بيت را بر عهده داشت پس از مدتي ايشان عازم جبهه شد.يكروز كه با او صحبت مي كردم از خاطراتش در بيت حضرت امام خميني برايم تعريف مي كرد .يكي از خاطراتش را اينگونه نقل كرد گفت:يكروز صبح رفتم به باغ پشت منزل حضرت امام ،آنها با چند نفر از بچه ها مشغول تمرين تيراندازي شديم در همين حين حضرت امام هم براي قدم زدن وارد باغ شدند من به محض اينكه امام تشريف آوردند به حضور ايشان رفتم و گفتم اگر مي شود شما هم تيراندازي كنيد حضرت امام قبول نمي كردند ولي دوباره اصراركردم تا راضي شدند ،پس از تيراندازي حضرت امام به من گفتند شما در هنگام تيراندازي ،طرز ايستادنت درست نيست وسپس حالت صحيح ايستادن را به من آموزش دادند من فضولي كردم و گفتم،آقا شما هم مگر تيرادازي بلديد؟ حضرت امام پاسخ دادند من تاكنون هشت جلدكلت پاره كردم ـ منظور ايشان اين بودكه از كلت هاي زيادي استفاده كرده اندودراين كارداراي تبحرخاص هستند ـ
خاطره اي از شهيد مجيد رمضاني
هنگامي كه آفتاب دل افروز بر نوك كوهها خاكستري رنگ بوسه مي زند . پرندگان زيبا دسته از آشيانه هاي خود در پرتو اشعه خورشيد به پرواز در مي آيند . هنگامي كه سحرگاهان قطرات لطيف و لرزان شبنم برروي گلبرگهاي آراسته دشت عشق بوسه مي زند و همانجا معشوقي بينوا فرو مي غلتند ، چه خوش است كه در آن لحظه من در كنار تو و چشم در چشم تو در آغوش گرم صحبت هاي تو لحظه اي غم هاي دنيا را فراموش كنم . بله اين جملات را در تمامي اوقات و لحظاتي كه در كنار من بود مدام به من مي گفت و در پيشگاه خداوند طول عمر من را از خدا مي خواست . هميشه بر پيشاني من بوسه مي زد و و قتي از وي پرسيدم ، چرا اين كار را مي كني ؟ مي گفت : هر كس بر پيشاني مادرش بوسه زند از آن بوي بهشت به مشامش مي رسد . با وجود اينكه در خانه خواهر داشت هر روز ظهر كه از مدرسه مي آمد ، متابعايش را در گوشه اي مي گذاشت و مشغول به كار مي شد از تميز كردن اتاقش تا شستن ظرفها و غيره . با تمام فرزندان فرق داشت . تفاوت بزرگ در وي ديده مي شد و فكر مي كنم بخاطر همين تفاوت بود كه از ما جدا شد و پيش معبود خويش شتافت . معبودي كه از پنج سالگي كلام قرآنش را فرا گرفت و بعد از يادگيري تمام قران با تشكيل كلاس و جلسه هاي پياپي در صدد آموزش مطالب آموخته از مادر به ديگران بر آمد و در اين راه نيز موفق شد . با آن سن و سال كمي كه داشت چنان مديرانه و مبتكرانه عمل مي كرد كه گويي چندين سال است كه با اين كار اشتغال دارد به همين منوال مي گذشت تا جنگ شروع شد . زمان جنگ بود كه متوجه تغييري بزرگ در وي شدم . از آنجا كه هيچ حرفي را از من پنهان نمي كرد ، جوياي ماجرا شدم و او نيز ابتدا امتناع ورزيد و از گفتن جريان سر باز زد ، تا اينكه گفت : من نمي دانم در حالي كه برادران كوچكتر از من در حال جنگ با دشمنان هستند چرا اينجا بمانم . در خانه ما دو مرد است و يكي از آنها بايد به جبهه برود از انجا كه پدر سرپرست خانواده است و بايد در خانه بماند تصميم گرفته ام كه به جبهه بروم . چون طبق گفته امام عزيزمان كه فرمودند : هر كس كه مي تواند اسلحه به دست بگيرد ، به جبهه بيايد با دشمنان بجنگد من احساس مي كنم يكي از آن افرادي كه مورد خطاب امام است من هستم و اين را وظيفه خود مي دانم كه به جبهه بروم.
منبع:ساجد