خاطرات شهدا - صفحه 6

آخرین اخبار:
خاطرات شهدا
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۴»

جنایت منافقین در کردستان/ پیکر شهدایی که در زیر برف مدفون شده بود

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «دشمن ناچیزی در آن پایگاه مقاومت می‌کرد تا بعداً دوباره به دست رزمندگان جان بر کف اسلام فتح شد و توانستند شهدای عزیزمان را از زیر برف‌ها بیرون بیاورند دشمن در این تپه تمام مهمات‌ها و تجهیزات ما را برده بود و هیچ چیز به جای نه گذاشته بود...» قسمت چهاردهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۳»

انباری از برف در قله کوه

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «آن روز ما چندین اسر از دشمن گرفتیم و پس از چند ساعت سوار ماشین‌ها شدیم و بقیه راه را با ماشین برگشتیم. در ضمن من در راه به بالای کوه رفتم برای آب، اما به جای آب به یک انبار برف که ذخیره کرده بودند برخورد کردم و مقداری برف را برداشتم و با خود پایین آوردم و سوار ماشین شدیم...» قسمت سیزدهم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۲»

انفجار نارنجک میان زمین و آسمان

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «بالا آمدیم بچه‌ها تعریف می‌کردند که در بین راه نارنجک مجید به زمین می‌خورد گویا در اثر فشاری که بر آن وارد شده بود و در اثر برخورد اسلحه اش به آن ضامنش خارج شده بود ولی کسی نمی‌دانست. مجید نشست و نارنجک را برداشت و می‌خواست به کمر ببندد...» قسمت دوازدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۱»

کمین کومله‌ها در قله سنگی

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «کومله‌ها در یک کوه که به قله سنگی معروف بود برای ما کمین زده‌اند، تند تند پایین رفتیم و وقتی که با ماشین‌ها از ده عبور می‌کردند و ما هم پیاده بودیم و از کوچه‌های ده عبور می‌کردیم و...» قسمت یازدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۰»

ورود به دهکده و آغاز درگیری با دشمن

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « درگیری زیاد سخت بود که یک گروهان در محاصره بود، یک دفعه فرمانده‌مان آمد و گفت: چیزی نشده؟ گفتم: نه. او با بی سیم تماس گرفت و فرمانده عزیزمان احمد حسینی گفته بود هر چه سریع‌تر اقدام کنید. ...» قسمت دهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۸»

نیرویی عجیب برای ادامه مسیر

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «سنگینی اسلحه و بارم را دیگر حس نمی‌کردم! نمی‌دانم چطور شده بود! نیرویی تازه پیدا کرده بودم؛ به هر حال ساعت ۴ و ۳۰ دقیقه تا ۵ صبح بود به قله رسیدم...» قسمت هشتم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت هفتم

عقب افتادن یک ستون از نیروها

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «در بین راه مقداری از ستون که به نزدیکی یک روستا می‌گذشتیم عقب مانده بود و گم شده بود یک از بچه‌ها مرا صدا کرد و گفت که مقداری از ستون عقب مانده و پیدا نیستند من فوراً به برادر جلوی خود گفتم و یکی یکی رد کردیم تا به فرمانده رسید فرمانده ایست داد...» قسمت هفتم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت ششم

لیز خوردن در آب و آمیخته شدن خنده و درماندگی

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « به یک جوی آب بلندی رسیدیم که باید از آن رد می‌شدیم وقتی به آب زدیم کمکی من در آب افتاد و من خودم هم لیز خوردم و در داخل آب جوی افتادم؛ نمی‌دانستم به خودم بخندم یا به کمکیم...» قسمت ششم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت چهارم

هفتاد کیلومتر پیاده‌روی در مسیر کوهستانی

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «خیلی خسته شده بودم و دلم می‌خواست چند لحظه‌ای استراحت کنم ولی انگار فرمانده مان قصد اعلام استراحت را نداشت. حدود ۱۰ کیلو متر راه رفته بودیم که گفتن گروهان بایستد و استراحت کند؛ خیلی دلمان خوش شد، فکر می‌کردیم هدف همین نزدیکی‌ها است...» قسمت چهارم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
قسمت نخست خاطرات شهید «علیرضا مقدسی»

وقتی اسم گروهان، نام یک عاشق می‌شود

هم‌رزم شهید «علیرضا مقدسی» نقل می‌کند: «گفتم: گروهانی به این اسم نشنیدم. بسیجی گفت: علیرضا مقدسی توی هر گروهانی باشه، اسم گروهان رو صدا می‌زنن شهید مقدسی! آخه اون عاشق‌تر از بقیه است، عاشق شهادته!»
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت دوم

چند دقیقه لبخند/ جیره جنگی ۴۸ ثانیه‌ای

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « در یک دشت جمع شدیم و به ما جیره جنگی دادند که به این جیره‌ها جیره ۴۸ ساعتی می‌گفتند ولی من به بچه‌ها گفتم که بچه‌ها این جیره باید به جیره جنگی ۴۸ ثانیه‌ای نام گذاشت و بچه‌ها کمی خندیدند...» قسمت دوم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.
قسمت اول خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی

آماده باش برای عملیات در ماه رمضان

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «در هنگام بازگشت دیدم که فرماندهان دور هم جمع شده‌اند، مثل اینکه از حمله و عملیات صحبت می‌کنند سپس اعلام آماده باش دادند...» قسمت اول خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.
خاطرات همسر شهید رضوی

زندگی عاشقانه‌مان در میان مبارزات انقلابی آغاز شد

شهیدرضوی در نوجوانی با حضور در حوزه‌علمیه، فعالیت‌های مبارزاتی خود را تحت‌تاثیر نیرو‌های انقلابی حوزه و بعضی استادانش شروع کرد. خاطرم است آن‌زمان یک دوچرخه خیلی قدیمی از پدر داشت و تمام اعلامیه‌های امام (ره) را زیر لباسش پنهان می‌کرد و شبانه با همان وسیله، درِ خانه‌ها و مغازه‌ها می‌برد و پخش می‌کرد.
خاطره‌ای از شهید «جعفر برادران» به مناسبت سالروز شهادتش منتشر می‌شود

اذن جهاد از دل مادران مؤمن

اگر شما اجازه رفتن به من ندهید و دیگر مادران هم اجازه حضور در جبهه را به فرزندان خود ندهند پس چه کسی از وطن و قرآن دفاع کند؟

وقتی جبهه واجب‌تر از دل مادر می‌شود

مادر شهید «حبیب‌الله قلعه‌نوئی» نقل می‌کند: «هروقت می‌خواست به جبهه برود می‌گفتم: مادرجان! من مریضم و تنها، بهتره بیشتر پیشم بمونی! می‌گفت: مادر! الان جبهه واجب تره، باید برم. اگه مانعم بشین چه‌جوری می‌خواین جواب خانم فاطمه زهرا رو بدین؟»
خاطره‌ای از شهید حسن تاویلی «۲»

قدم‌زدن در برف، قدم‌گذاشتن در بهشت

خواهر شهید حسن تاویلی در خاطره‌ای روایت می‌کند: « در آن سال‌ها، ما در یکی از روستا‌های اطراف اقلید زندگی می‌کردیم؛ هرچند منزلی هم در زرقان داشتیم و بچه‌ها برای ادامه تحصیل به آنجا رفت‌وآمد می‌کردند. زمانی که حسن تصمیم گرفت برای اعزام به جبهه ثبت‌نام کند، از بیم آنکه خانواده مانع رفتنش شوند...» متن کامل خاطره دوم از این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره شهيد «حسن تاويلی»

شهادت امدادگری که ماسکش را بخشید

همرزم  شهید حسن تاویلی در خاطره‌ای روایت می‌کند: «در ۲۵ بهمن‌ماه سال ۱۳۶۶ و هم‌زمان با عملیات والفجر ۱۰، دشمن بعثی حمله گسترده‌ای انجام داد و منطقه را شیمیایی کرد. وضعیت بسیار بحرانی بود و تعداد زیادی از رزمندگان مجروح شده بودند. من و حسن سوار آمبولانس شدیم و به حرکت درآمدیم...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
برگی از خاطرات؛

رد پای امام تا داخل قبر

«نه تنها سراسر زندگی‌اش مملو از عشق و ارادت به حضرت امام بود بلکه شمه‌ای از این علاقه و احترام را هم در وصیت‌نامه‌اش به تصویر کشیده و در آن سفارش می‌کند ...» ادامه این خاطره از شهید ترور معلم «قدرت‌الله چگینی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
خاطره‌ای از شهيد «بهنام اعتمادی»

قرآن، آب و یک خداحافظی؛ روایت یک بدرقه در سپیده‌دم

مادر شهید بهنام اعتمادی در خاطره ای روایت می کند: «بعضی از روز‌ها در یکی از خانه‌های محله‌مان دور هم جمع می‌شدیم و همراه دیگر خانم‌های محل برای رزمندگان جبهه نان می‌پختیم. از این‌که می‌توانستیم در پشت جبهه کاری انجام دهیم و سهم کوچکی در یاری رزمندگان داشته باشیم، دل‌خوش و خوشحال بودیم...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
برگی از خاطرات شهدای انقلاب؛

نقش شهید «طیب حاج‌رضایی» در ۱۵ خرداد

«طیب حاج رضایی بارفروش معروف در جریان تظاهرات ۱۵ خرداد نقش مهمی داشته و رهبری عده‌ای را عهده‌دار بود ...» ادامه این خاطره از شهید «طیب حاج‌رضایی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
طراحی و تولید: ایران سامانه