آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۲۴۳۳
۰۹:۳۰

۱۴۰۴/۱۲/۰۹
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۷»

وقتی هر خانه سنگر بود و هر کوچه میدان نبرد

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «از کانال که رد می‌شدیم دیگر باید دهکده را دور می‌زدیم و محاصره می‌کردیم. بچه‌ها در این شب به جز ذکر خدا و حمد و سپاس و نیایش و دعا در طول حرکت چیز دیگری بر قلب بچه‌ها حکومت نمی‌کرد و در چهره‌های نورانی بچه‌ها و در نگاه‌های مشتاقشان می‌توان هزاران راز نهفته و هزاران قصه‌های ناشنیده را خواند...» قسمت هفدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.


شهید جمشيد سليمانی

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید «جمشید سلیمانی» یکم شهریور سال ۱۳۳۹ در شهرستان کازرون دیده به جهان گشود. دوران کودکی را در زادگاهش سپری کرد و در هفت‌سالگی راهی مدرسه شد. تحصیلات خود را تا مقطع سوم متوسطه ادامه داد. هم‌زمان با اوج‌گیری نهضت انقلاب اسلامی، به صف انقلابیون پیوست و حضوری فعال در فعالیت‌های انقلابی داشت. با آغاز جنگ تحمیلی، از جمله افرادی بود که با روحیه‌ای ایثارگرانه و پیش‌قدم، عازم جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شد و در کنار دیگر رزمندگان اسلام به دفاع از میهن پرداخت. وی سرانجام ۲۰ فروردین سال ۱۳۶۶ در جریان عملیات کربلای ۸ منطقه شلمچه به شهادت رسید. پیکر پاکش در گلزار شهدای کازرون به خاک سپرده شد.

متن خاطره قسمت «۱۷»:

چند نفر از بچه‌ها دور تپه و عده‌ای در زمین مسطح میان دو تپه و عده‌ای هم روی تپه‌ی دومی مستقر شدند و بچه‌های ما همه شان پراکنده و متفرق شده بودند و هر چند نفری یکجا بودند.

دهکده محاصره شده بود و من و جواد باروتی که کمکی من بود با یک پسر جهرمی که اسمش بیاد ندارم و یک سرباز و برادر سید مسلم نجیبی با من در سر راه فرارشان که همان کانال آبی وسط جنگل بود مستقر شدیم. ما تقریباً بالای کانال وسط دره مانندی که کاملاً کانال آبی را زیر نظر داشتیم مستقر بودیم. جمع ما حدوداً ۵ نفر بودیم، در این عملیات هر کس می‌خواست فرار کند فقط به وسیله همان کانال آبی می‌توانست فرار کند.

بچه‌ها خیلی از ما فاصله گرفته بودند و در دسترس نبودند. مجید سیوند هم با تعدادی از بچه‌ها که جمعاً ۱۰ نفری بود درست روبروی ما روی تپه‌ای مستقر بود که باید با صدای بسیار بلند می‌شد تماس بگیریم و در ضمن بی‌سیم هم نداشتیم.

هوا بسیار سرد بود و من خیلی سردم شده بود هوا که کامل روشن شد من از بس که سردم شده بود و می‌لرزیدم می‌خواستم به وسیله‌ایی خودم را گرم کنم آتش هم که نمی‌شد روشن کنی.

خلاصه گروهان عمل کننده همراه با طلوع آفتاب و دمیدن سپیده وارد عمل شدند و در آن گروهان چند نفر از برادران کازرونی بودند و وارد دهکده شدند و درگیری با شدت تمام شروع شده بود.

درگیری تا به آنجا گسترده بود و آنچنان بچه‌ها با دشمن نزدیک بودند که برای هم نارنجک دستی پرتاب می‌کردند و درگیری خانه به خانه و کوچه به کوچه بود و در آن گیرو بند‌ها عده‌ای از برادرانمان از جمله برادر صمد نظری و برادر سلیمان نجف‌زاده و فریدون انصاری که با شهامت و دلاوری بسیار جنگیدند و مشتاقانه برای وصال معشوق خود به پیش تاختند و عاقبت هم به آرزوی خود که همانا شهادت در راه خدا بود رسیدند.

بعد توپخانه دوشیکا و ۱۰۶ و مینی کاتوشا مرتباً بر روی دهکده آتش می‌ریختند و از هر گوشه و کنار دهکده دود و آتش بلند می‌شد.

ادامه دارد...


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه