خاطرات شهدا - صفحه 4

خاطرات شهدا
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت چهارم

هفتاد کیلومتر پیاده‌روی در مسیر کوهستانی

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «خیلی خسته شده بودم و دلم می‌خواست چند لحظه‌ای استراحت کنم ولی انگار فرمانده مان قصد اعلام استراحت را نداشت. حدود ۱۰ کیلو متر راه رفته بودیم که گفتن گروهان بایستد و استراحت کند؛ خیلی دلمان خوش شد، فکر می‌کردیم هدف همین نزدیکی‌ها است...» قسمت چهارم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
قسمت نخست خاطرات شهید «علیرضا مقدسی»

وقتی اسم گروهان، نام یک عاشق می‌شود

هم‌رزم شهید «علیرضا مقدسی» نقل می‌کند: «گفتم: گروهانی به این اسم نشنیدم. بسیجی گفت: علیرضا مقدسی توی هر گروهانی باشه، اسم گروهان رو صدا می‌زنن شهید مقدسی! آخه اون عاشق‌تر از بقیه است، عاشق شهادته!»
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت دوم

چند دقیقه لبخند/ جیره جنگی ۴۸ ثانیه‌ای

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « در یک دشت جمع شدیم و به ما جیره جنگی دادند که به این جیره‌ها جیره ۴۸ ساعتی می‌گفتند ولی من به بچه‌ها گفتم که بچه‌ها این جیره باید به جیره جنگی ۴۸ ثانیه‌ای نام گذاشت و بچه‌ها کمی خندیدند...» قسمت دوم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.
قسمت اول خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی

آماده باش برای عملیات در ماه رمضان

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «در هنگام بازگشت دیدم که فرماندهان دور هم جمع شده‌اند، مثل اینکه از حمله و عملیات صحبت می‌کنند سپس اعلام آماده باش دادند...» قسمت اول خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.
خاطرات همسر شهید رضوی

زندگی عاشقانه‌مان در میان مبارزات انقلابی آغاز شد

شهیدرضوی در نوجوانی با حضور در حوزه‌علمیه، فعالیت‌های مبارزاتی خود را تحت‌تاثیر نیرو‌های انقلابی حوزه و بعضی استادانش شروع کرد. خاطرم است آن‌زمان یک دوچرخه خیلی قدیمی از پدر داشت و تمام اعلامیه‌های امام (ره) را زیر لباسش پنهان می‌کرد و شبانه با همان وسیله، درِ خانه‌ها و مغازه‌ها می‌برد و پخش می‌کرد.
خاطره‌ای از شهید «جعفر برادران» به مناسبت سالروز شهادتش منتشر می‌شود

اذن جهاد از دل مادران مؤمن

اگر شما اجازه رفتن به من ندهید و دیگر مادران هم اجازه حضور در جبهه را به فرزندان خود ندهند پس چه کسی از وطن و قرآن دفاع کند؟

وقتی جبهه واجب‌تر از دل مادر می‌شود

مادر شهید «حبیب‌الله قلعه‌نوئی» نقل می‌کند: «هروقت می‌خواست به جبهه برود می‌گفتم: مادرجان! من مریضم و تنها، بهتره بیشتر پیشم بمونی! می‌گفت: مادر! الان جبهه واجب تره، باید برم. اگه مانعم بشین چه‌جوری می‌خواین جواب خانم فاطمه زهرا رو بدین؟»
خاطره‌ای از شهید حسن تاویلی «۲»

قدم‌زدن در برف، قدم‌گذاشتن در بهشت

خواهر شهید حسن تاویلی در خاطره‌ای روایت می‌کند: « در آن سال‌ها، ما در یکی از روستا‌های اطراف اقلید زندگی می‌کردیم؛ هرچند منزلی هم در زرقان داشتیم و بچه‌ها برای ادامه تحصیل به آنجا رفت‌وآمد می‌کردند. زمانی که حسن تصمیم گرفت برای اعزام به جبهه ثبت‌نام کند، از بیم آنکه خانواده مانع رفتنش شوند...» متن کامل خاطره دوم از این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره شهيد «حسن تاويلی»

شهادت امدادگری که ماسکش را بخشید

همرزم  شهید حسن تاویلی در خاطره‌ای روایت می‌کند: «در ۲۵ بهمن‌ماه سال ۱۳۶۶ و هم‌زمان با عملیات والفجر ۱۰، دشمن بعثی حمله گسترده‌ای انجام داد و منطقه را شیمیایی کرد. وضعیت بسیار بحرانی بود و تعداد زیادی از رزمندگان مجروح شده بودند. من و حسن سوار آمبولانس شدیم و به حرکت درآمدیم...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
برگی از خاطرات؛

رد پای امام تا داخل قبر

«نه تنها سراسر زندگی‌اش مملو از عشق و ارادت به حضرت امام بود بلکه شمه‌ای از این علاقه و احترام را هم در وصیت‌نامه‌اش به تصویر کشیده و در آن سفارش می‌کند ...» ادامه این خاطره از شهید ترور معلم «قدرت‌الله چگینی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
خاطره‌ای از شهيد «بهنام اعتمادی»

قرآن، آب و یک خداحافظی؛ روایت یک بدرقه در سپیده‌دم

مادر شهید بهنام اعتمادی در خاطره ای روایت می کند: «بعضی از روز‌ها در یکی از خانه‌های محله‌مان دور هم جمع می‌شدیم و همراه دیگر خانم‌های محل برای رزمندگان جبهه نان می‌پختیم. از این‌که می‌توانستیم در پشت جبهه کاری انجام دهیم و سهم کوچکی در یاری رزمندگان داشته باشیم، دل‌خوش و خوشحال بودیم...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
برگی از خاطرات شهدای انقلاب؛

نقش شهید «طیب حاج‌رضایی» در ۱۵ خرداد

«طیب حاج رضایی بارفروش معروف در جریان تظاهرات ۱۵ خرداد نقش مهمی داشته و رهبری عده‌ای را عهده‌دار بود ...» ادامه این خاطره از شهید «طیب حاج‌رضایی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات؛

در مقابل امام زانو زدن

«اوج علاقه و عشق شهید رجایی را به حضرت امام که به عنوان مراد و محبوب خود به ایشان می‌نگریستند می‌توان در مراسم تنفیذ حکم ریاست‌جمهوریشان مشاهده کرد ...» ادامه این خاطره از شهید «محمدعلی رجایی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

برای شکنجه باید در صف انتظار و نوبت می‌ایستادیم

«به زندان قصر منتقل شدم. چند ماهی در بند زیر دادگاه در انتظار تشکیل دادگاه بودم و عجیب است که این‌قدر زندانی و بازداشتی‌ها فراوان بود که در کمیته مشترک برای شکنجه در اتاق حسینی باید در صف انتظار و نوبت می‌ایستادیم ...» ادامه این خاطره از «حجت‌الاسلام‌و‌المسلمین حسین آقاعلیخانی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات؛

شروط انقلابی ماندن، رعایت تقوای الهی است

«شروط انقلابی ماندن هر جا که می‌رفت و در هر جمعی که صحبت و سخنرانی داشت اولین موضوعی که بر آن تاکید می‌کرد این بود که بر انقلابی بودن و انقلابی ماندن باید در درجه اول تقوای الهی را رعایت کرد ...» ادامه این خاطره از شهید ترور معلم «قدرت‌الله چگینی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
روایتی خواندنی از همسر شهید «مهدی آشنا میرکوهی»

دلش برای همسایه‌ها می‌سوخت، حتی وقتی خودش مجروح بود

همسر شهید «مهدی آشنا میر کوهی» می‌گوید: حتی روز‌هایی که از جبهه مجروح برمی‌گشت و نیاز به استراحت داشت، آرام و قرار نداشت و قبل از خودش به فکر دیگران بود؛ می‌گفت نکند همسایه‌ها دلشان بخواهد.

افراد کمیته با کمبود امکانات به چوب و چماق مسلح بودند

«آن اوایل به دلیل کمبود امکانات و اسلحه، اغلب افراد کمیته به چوب و چماق مسلح بودند و با همان سلاح، نگهبانی می‌دادند ولی با گذشت زمان و دستگیری افراد ضدانقلاب و اشرار، اسلحه آنان ضبط شد و در اختیار بچه‌های کمیته قرار گرفت ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات یکی از فرماندهان دوران دفاع مقدس «منوچهر مهجور» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

دلم برای شما تنگ شده؛ روایتی از تنهایی و انتظار یک رزمنده در سنگر

در نامه‌ای به تاریخ ۲۴ تیر ۱۳۶۳، شهید سعید آراسته از تنهایی در سنگر پس از اعزام آخرین هم‌سنگرش به مرخصی می‌نویسد و با شوق از دیدار دوباره خانواده سخن می‌گوید. او که ۹ ماه و ۹ روز از خدمت در جبهه می‌گذرد، با طنزی شیرین از دیر رسیدن نامه‌ها شکایت کرده و هوای گرم منطقه را توصیف می‌کند.

اصغر با اینکه سنی نداشت، اما به بچه‌ها نماز یاد می‌داد

خانم‌بالا مهاجر مادر شهید «اصغر گلستانی» روایت می‌کند: «پسرم علاقه بسیاری به نماز، روزه، دعا و نیایش داشت. او عصر‌ها همه‌ی بچه‌های محل را به دور خودش جمع می‌کرد و با اینکه سن بسیار کمی داشت به آنها نماز یاد می‌داد و می‌گفت: هیچ وقت خدا را فراموش نکنیم. در موقعه نماز اولین نفری بود که وارد مسجد می‌شد.»
روایتی شنیدنی از «یوسف طالبی» دوست شهید «ابوالحسن ایرانی»

برآورده شدن یک آرزو!

بعد از اینکه از لبنان برگشت به سپاه رفت. یک بار تهران آمده بود. قرار شد با هم به دیدار امام (ره) برویم، چون من قبلا" چند بار جماران رفته بودم و مقرراتش را می‌دانستم همراهش رفتم. بعد از دیدار، از من خیلی تشکر کرد که همراهی اش کردم. می‌گفت: خیلی آرزو داشتم دوباره امام (ره) رو ببینم و به آرزویم رسیدم.
طراحی و تولید: ایران سامانه