عقب افتادن یک ستون از نیروها

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید «جمشید سلیمانی» یکم شهریور سال ۱۳۳۹ در شهرستان کازرون دیده به جهان گشود. دوران کودکی را در زادگاهش سپری کرد و در هفتسالگی راهی مدرسه شد. تحصیلات خود را تا مقطع سوم متوسطه ادامه داد. همزمان با اوجگیری نهضت انقلاب اسلامی، به صف انقلابیون پیوست و حضوری فعال در فعالیتهای انقلابی داشت. با آغاز جنگ تحمیلی، از جمله افرادی بود که با روحیهای ایثارگرانه و پیشقدم، عازم جبهههای نبرد حق علیه باطل شد و در کنار دیگر رزمندگان اسلام به دفاع از میهن پرداخت. وی سرانجام ۲۰ فروردین سال ۱۳۶۶ در جریان عملیات کربلای ۸ منطقه شلمچه به شهادت رسید. پیکر پاکش در گلزار شهدای کازرون به خاک سپرده شد.
متن خاطره قسمت ۷:
پوتینم خیس و سنگین شده بود میخواستم آن را بیرون بیاورم و با پای برهنه به راه ادامه دهم، ولی بچهها مرا از این کار منع کردند، چون خیلی خار و سنگ نیز در بین راه بود. خلاصه ۳۰ تا ۴۰ کیلومتر راه رفتیم که دوباره اعلام استراحت کردند، همین که نشستم خوابم برد و نمیدانم چند دقیقه گذشته بود که دوباره فرمان بر پا دادند و به حرکت افتادیم.
در بین راه مقداری از ستون که به نزدیکی یک روستا میگذشتیم عقب مانده بود و گم شده بود یک از بچهها مرا صدا کرد و گفت که مقداری از ستون عقب مانده و پیدا نیستند من فوراً به برادر جلوی خود گفتم و یکی یکی رد کردیم تا به فرمانده رسید فرمانده ایست داد.
با چند دیدهبان به عقب برگشتند. چند صد متر از روستا دور شده بود که بچهها را پیدا کرد و آمد. باز به راهمان ادامه دادیم. در بین راه نمیدانم نیروی خودی بود یا دشمن چند خمپاره به طرفمان انداختند و بچهها سریع خود را به زمین انداختند که خوشبختانه به هیچکدام از بچهها آسیبی نرسید.
به هر حال از چندین کوه و تپه گذشتیم دیگر حال راه رفتن را نداشتیم. هیچ قدرتی را در خود نمیدیدم پاهایم در اختیار خودم نبود و حس میکردم که خواب هستم فقط دو پایم بدون اراده به حرکت خود ادامه میدادند و هر باری که به زمین میخوردم به هوش میآمدم و موقعیت خود را حس میکردم دیگر نای راه رفتن نداشتم، مطمئن بودم که بقیه افراد هم همینطور هستند. یکی از بچهها گفت که ذکر خدا بر لب داشته باشید و با یاد خدا و امام حسین (علیه السلام) و یارانش در صحرای کربلا باشید که با لب تشنه به شهادت رسیدند.
من در همان لحظه مولایم و آقایم را به کمک طلبیدم و از خداوند منان و رحمان و رحیم یاری خواستم و از امام زمان استمداد طلبیدم؛ بسیار التماس و دعا به درگاه خدا کردم ولی به روی خود نمیآوردم.
ادامه دارد/