خاطرات شهدا

آخرین اخبار:
خاطرات شهدا
روایتی خواندنی از همسر شهید «مهدی آشنا میرکوهی»

دلش برای همسایه‌ها می‌سوخت، حتی وقتی خودش مجروح بود

همسر شهید «مهدی آشنا میر کوهی» می‌گوید: حتی روز‌هایی که از جبهه مجروح برمی‌گشت و نیاز به استراحت داشت، آرام و قرار نداشت و قبل از خودش به فکر دیگران بود؛ می‌گفت نکند همسایه‌ها دلشان بخواهد.

افراد کمیته با کمبود امکانات به چوب و چماق مسلح بودند

«آن اوایل به دلیل کمبود امکانات و اسلحه، اغلب افراد کمیته به چوب و چماق مسلح بودند و با همان سلاح، نگهبانی می‌دادند ولی با گذشت زمان و دستگیری افراد ضدانقلاب و اشرار، اسلحه آنان ضبط شد و در اختیار بچه‌های کمیته قرار گرفت ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات یکی از فرماندهان دوران دفاع مقدس «منوچهر مهجور» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

دلم برای شما تنگ شده؛ روایتی از تنهایی و انتظار یک رزمنده در سنگر

در نامه‌ای به تاریخ ۲۴ تیر ۱۳۶۳، شهید سعید آراسته از تنهایی در سنگر پس از اعزام آخرین هم‌سنگرش به مرخصی می‌نویسد و با شوق از دیدار دوباره خانواده سخن می‌گوید. او که ۹ ماه و ۹ روز از خدمت در جبهه می‌گذرد، با طنزی شیرین از دیر رسیدن نامه‌ها شکایت کرده و هوای گرم منطقه را توصیف می‌کند.

اصغر با اینکه سنی نداشت، اما به بچه‌ها نماز یاد می‌داد

خانم‌بالا مهاجر مادر شهید «اصغر گلستانی» روایت می‌کند: «پسرم علاقه بسیاری به نماز، روزه، دعا و نیایش داشت. او عصر‌ها همه‌ی بچه‌های محل را به دور خودش جمع می‌کرد و با اینکه سن بسیار کمی داشت به آنها نماز یاد می‌داد و می‌گفت: هیچ وقت خدا را فراموش نکنیم. در موقعه نماز اولین نفری بود که وارد مسجد می‌شد.»
روایتی شنیدنی از «یوسف طالبی» دوست شهید «ابوالحسن ایرانی»

برآورده شدن یک آرزو!

بعد از اینکه از لبنان برگشت به سپاه رفت. یک بار تهران آمده بود. قرار شد با هم به دیدار امام (ره) برویم، چون من قبلا" چند بار جماران رفته بودم و مقرراتش را می‌دانستم همراهش رفتم. بعد از دیدار، از من خیلی تشکر کرد که همراهی اش کردم. می‌گفت: خیلی آرزو داشتم دوباره امام (ره) رو ببینم و به آرزویم رسیدم.
خاطرات شهید «ابراهیم رستمی» از زبان فرمانده شهید «جواد بی آزار»

فراتر از ایثار

«جواد بی آزار» می‌گوید: آرامش موقتی ایجاد شد. چشم هایم را باز کردم تا با دقت اطرافم را نگاه کنم، که چه اتفاقی افتاده است؟ تازه فهمیدم از چه خطر بزرگی جان سالم به در برده‌ام. حاج ابراهیم کنارم بود، گفت: خدا رحم کرد. گفتم: حاجی این چه کاری بود که کردی؟ در حالی که گرد و خاک لباسش را می‌تکاند؛ با نجابت همیشگی خود سرش را پایین انداخت و گفت: حاج آقا ببخشید! شما حواستان نبود؛ متوجه شدم که یکی از بمب‌ها دقیقا نزدیک به شما در حال فرود آمدن است، آن قدر فاصله اش با زمین کم بود که فرصت نکردم با داد و فریاد شما رو خبر کنم، مجبور شدم شما رو به سمت دهانه‌ی پل هل بدهم.
خاطرات شهید «ابراهیم رستمی» از زبان همرزم شهید «مصطفی باباکرمی»

سه راهی مرگ

بهار سال ۱۳۶۵ در سه راهی نمک بودیم یا همان سه راهی مرگ بودیم. منطقه زیر آتش سنگین دشمن بود. هوای تاریک منطقه، هر چند لحظه یک بار با منور عراقی‌ها روشن می‌شد و بچه‌ها مجبور می‌شدند چند گلوله به طرف منور‌ها شلیک کنند تا به این وسیله با سقوط منور‌ها بتوانند در تاریکی کارشان را انجام بدهند. مایلر‌ها خاک می‌آوردند و بولدوزر‌ها با چند تیغه خاک‌ها را صاف می‌کردند و سکو می‌زدند.
روایتی خواندنی از «اکبر ایاز» همرزم شهید «ابراهیم رستمی»

زمزمه‌ی قرآن

«اکبر ایاز» همرزم شهید می‌گوید: در تاریکی شب، لحظه‌ای که صدای تیراندازی عراقی‌ها قطع می‌شد، گوش می‌کردیم تا شاید صدای ابراهیم را بشنویم. خوب گوش کردم، در دور دست صدای زمزمه‌ی قرآن می‌آمد. به آقای طاهری گفتم: صبر کن، انگار صدای حاج ابراهیم میاد! آقای طاهری هم دقت کرد و گفت: آره؛ اما از کجا؟ معلوم نیست صدای حاجی باشه.
برگی از خاطرات؛

شهید «مهدی شالباف» دوراندیش بود

«وی دوراندیش بود و با تفکر قبلی کارهایش را آغاز می‌کرد. برادرم به مطالعه کتاب‌های مذهبی بسیار علاقه داشت ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «مهدی شالباف» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

بوسه بر دست و پای مادر، اشک را مهمان چشمانش می‌کرد

خواهر شهید «علی‌اصغر فراتی» نقل می‌کند: «دست و پای مادر را می‌بوسید. مادر می‌خندید و از گوشه چشمش اشک بود که روی گونه‌هایش می‌غلتید. گفت: حلالم کن! می‌خوام برم جبهه! مادر گفت: نه علی‌اصغرجان! نه!»
قسمت نخست خاطرات شهید «عباسعلی رنگریز»

فاصله من با «عباسعلی» تنها به شماره نفس‌هایم و قطره‌های اشکم بود

همسر شهید «عباسعلی رنگریز» نقل می‌کند: «فاصله من با او فقط به شماره نفس‌هایم و قطره‌های اشکم بود. نزدیک‌تر رفتم. بالای سر عباسعلی نشستم. گفتم: این قرار ما نبود عباس!»
خاطرات همرزمان به مناسبت سالروز شهادت «بابا محمد رستمی رهورد»

بابارستمی مردی شبیه هیچ‌کس

شهید بابارستمی با همه گروه‌های سنی، بسیار صمیمی در عین حال در هنگام کار‌ها بسیار جدی بود.
برگی از خاطرات؛

شهیدی که در خط مقدم مجروح شد اما عقب برنگشت

«در عملیات والفجر ۸، از ناحیه بازو مجروح شد، اما عقب برنگشت و شجاعانه به مبارزه خود ادامه داد ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «داود قاسمی‌میزوجی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
برگی از خاطرات شهدای قزوین؛

پدرم همیشه در کار‌های خیر پیشقدم بود

«پدرم همیشه در کار‌های خیر پیشقدم بود، در جمع‌آوری کمک‌های مردمی اعم از نقدی و غیرنقدی جهت ارسال به جبهه‌ها تلاش می‌کرد و با فراهم کردن کامیون‌هایی این کمک‌ها را به دست رزمنده‌ها می‌رساند ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید مفقودالاثر «حکمعلی باقری» است که در آستانه بزرگداشت روز پدر تقدیم حضورتان می‌شود.
برگی از خاطرات شهدای قزوین؛

عید به دیدار خانواده شهدا بروم تا احساس غریبی نکنند

«برایم سخت است در کنار خانواده‌ام به مهمانی بروم در حالی که پدران و مادران زیادی چشم انتظار فرزندان‌شان هستند کودکان زیادی هستند که پدران‌شان شهید شده و در حسرت دیدارش به سر می‌برند. کوچک‌ترین کاری که از دستم برمی‌آید این است که روز‌های عید به دیدارشان بروم تا احساس غریبی نکنند ...» ادامه این خاطره از شهید «محمدعلی برجی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات شهدای قزوین؛

باید از این نظام راضی باشی

«بدون مقدمه محمدعلی را خطاب قرار داد و گفت آقای برجی شما که با ورودت به سپاه به پول، ماشین و خانه رسیده‌ای باید هم از این نظام راضی باشی این ما هستیم که سرمان بی‌کلاه مانده است ...» ادامه این خاطره از شهید «محمدعلی برجی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات شهید رئیس‌جمهور «رجایی»؛

بیست تومانی مرا برداشت و رفت

«بعد از اینکه پیاده شدیم، من بیست تومان از جیبم درآوردم و به راننده گفتم کرایه دو نفر حساب کنید. ولی دوستم نگذاشت و بیست تومانی را از من گرفت و از جیبش یک تومان درآورد و به راننده داد. ولی فراموش کرد بیست تومانی مرا پس بدهد ...» ادامه این خاطره از شهید رئیس‌جمهور «محمدعلی رجایی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات شهدای قزوین؛

حاجات خود را از شهدا بخواهید

«می‌گفتند حاجات خود را از شهدا بخواهید که آنها پیش خدا خیلی مقام دارند. یک بار شنیدم که استاد می‌فرمود: در آن لحظاتی که ۱۸ گلوله به بدنم اصابت کرد و تجربه نزدیک به مرگ پیدا کردم شهیدی را دیدم که به من گفت شهدای دفاع مقدس کاری کردند که ظهور امام زمان (عج) دویست و پنجاه سال جلو افتاد ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «جانباز شهید محمود رفیعی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
برگی از خاطرات همسر شهید «قاسمی‌میزوجی»:

همسرم، ساختمان نیمه‌کاره را رها کرد و راهی جبهه شد

شهید «داود قاسمی‌میزوجی»، مشغول تکمیل ساختمان نیمه‌کاره خانه شخصی خود بود؛ اما به محض شنیدن نیاز جبهه، همه چیز را رها کرد و با شور و اشتیاقی وصف‌ناپذیر راهی خط مقدم جبهه شد.

فیلم | روایتی از برنامه شبی با شهدا

ویژه برنامه شبی با شهدا در مسجد امیرالمومنین(ع) با حضور مردم شهیدپرور به ویژه خانواده‌های شهدا و ایثارگران برگزار شد.
طراحی و تولید: ایران سامانه