خاطرات شهدا

خاطرات شهدا
خاطره ای از عملیات والفجر ۳ از دفتر یادداشت شهید «حسن امام‌دوست»

فریاد استغاثه در غربت؛ وقتی شهید جز «مهدی (عج)» پناهی نیافت

در این موقع امیدم از همه‌ی شصت نفر قطع شد. سر را به طرف آسمان بلند کردم و گفتم: «خدایا! دیگر از دست ما کاری ساخته نیست، خودت یک علاجی بکن. یا حجت بن الحسن (عج)‌ای مهدی موعود (عج) سربازانت را خودت یاری کن.»
زندگینامه شهید «علی مروت سگوند»

شهیدی که با تن مجروح بارها به جبهه رفت

شهید «علی مروت سگوند» به واسطه شرکت کردن در عملیاتهای مختلف بارها زخمی شد و هر بار که به مرخصی می‌آمد، قبل از اینکه زخمهایش بهبود یابد با همان تن زخمی مجدد به جبهه می‌رفت و در عملیات شرکت می‌کرد.
زندگینامه شهید «اسماعیل سپهوند»؛

شهید نوجوانی که مخفیانه به جبهه رفت

شهید «اسماعیل سپهوند» سال 1363 مخفیانه و بدون اطلاع خانواده به جبهه رفت.

علی پنهانی وارد خانه می‌شد

خانوادهِ شهید «علی قربانی» روایت می‌کنند: «او ارادت خاصی به خانواده‌های شهدا مخصوصاً خانواده شهیدان خلخالی داشت. هر زمان که از مرخصی می‌آمد به گونه‌ای وارد خانه می‌شد که خانواده شهیدان خلخالی که در روبه‌روی منزلشان سکونت داشتند متوجه حضور شهید نشوند. او علت این کار را شرمندگی از سلامتی خود و شهادت دیگران عنوان می‌کرد.»
برگی از خاطرات شهید «مسلم کریم آبادی»

هنر انقلابی در دستان مسلم

یکی از کار‌های زیبایش، کشیدن تصویر مرحوم آیت‌الله طالقانی روی شیشه بود. با رنگ گواش هم جمله‌ای نوشته بود، که هنوز در ذهنم مانده است: «هر کس روبه‌روی این انقلاب بایستد، باید هلاک شود.»
فراز‌هایی از نامه‌های سردار شهید «حسن امام دوست» به همسرش

پرواز عاشقانه از قفس خاک تا آغوش معبود

در نامه‌های سردار شهید «حسن امام دوست» می‌خوانیم: سخن از عشق و عاشقی و پرواز ملکوتی، پرواز از این تن خاکی پرواز از این بند و قفس دست و پاگیر، پرواز به سوی تنها معشوق و تنها معبود یگانه مقصد و یگانه مقصود، که اگر نبود اجل معین الهی، حتی چشم برهم زنی آرام نمی‌گرفت و پر نمی‌کشید.

پوستر مراسم «شبی با ستاره‌ها» در بوشهر منتشر شد

پوستر مراسم «شبی با ستاره‌ها» همزمان با سالروز شهدای عملیات پیروزمند والفجر ۲ و شهدای دشت خونین شلمچه منتشر شد؛ آیینی که با روایت خاطرات دوران دفاع مقدس و حضور دو تن از رزمندگان برگزار می‌شود.

سید رضی موسوی؛ مردی که سال‌ها در خط مقدم پشتیبانی مقاومت ایستاد

شهید سید رضی موسوی از چهره‌های باسابقه سپاه در جبهه مقاومت و از مستشاران نظامی ایران در سوریه بود که بیش از دو دهه در عرصه پشتیبانی از جریان مقاومت در منطقه فعالیت کرد. او که از یاران نزدیک و دیرین سردار شهید حاج قاسم سلیمانی به شمار می‌رفت، سرانجام در چهارم دی‌ماه ۱۴۰۲ در حمله رژیم صهیونیستی به منطقه زینبیه در حومه دمشق به شهادت رسید. همرزمانش از او به عنوان فرمانده‌ای پرتلاش، مهربان، بی‌ادعا و در عین حال جدی در کار یاد می‌کنند؛ مردی که علاوه بر نقش‌آفرینی در عرصه پشتیبانی جبهه مقاومت، دغدغه کمک به مردم آسیب‌دیده سوریه و خانواده‌های نیازمند را نیز داشت.

شهامت در کودکی، ماندگاری در راه؛ روایت خانواده شهید سید دانیال سجادی

پدر و مادر شهید سید دانیال سجادی می‌گویند فرزندشان از همان سال‌های کودکی، روحیه‌ای متفاوت داشت؛ روحیه‌ای که در آن رشادت، شهامت و وقار، زودتر از سن و سالش خود را نشان داده بود.
برگی از خاطرات؛

نصیحت شهید «حلیمی» به پیام‌رسان شهادت، با مقدمه بگو و دل‌داری بده

«همین روزهاست که از ایستگاه قطار زنگ بزنند و بگویند مهمان داریم... حدادزادگان پای مزار شهید «داودی» نشسته و با خیال عبدالله حلیمی حرف می‌زند. از خبر‌هایی که باید ببرد، از خانواده‌هایی که یا نورانی‌اند یا خشمگین، از تندرویی که حلیمی به وی گوشزد کرد و از نصیحتی که شاید می‌توانست شب‌های پرکابوسش را آرام‌تر کند. روایتی صادقانه از مردی که میان تکلیف و درد، راهی جز رساندن خبر نداشت ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات «غلامحسن حدادزادگان» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

وقتی زنان امدادگر به روستایی رسیدند که پزشک ندیده بود

«اوایل جنگ، در پشت جبهه‌های کردستان، روستا‌هایی بودند که حتی یک بار هم پزشک به آنها پا نگذاشته بود. زهرا همافر، امدادگر ۱۸ ساله قزوینی، یکی از همین روستا‌ها را هدف می‌گیرد؛ گلینه چمن، جایی در ته یک دره سبز که با قاطر باید به آن رسید. در آنجا پیرمردی ۱۱۰ ساله با دلهره قرصی را می‌گیرد که تا آن لحظه در عمرش نخورده بود و زهرا، با چشمانی پر از حسرت، محو تماشای بهشتی می‌شود که خداوند به زمین هبه کرده بود ...» ادامه این خاطره از زبان «زهرا همافر»، امدادگر جبهه را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

هر وصیت‌نامه ۱۰۰ تومن

«بوی عملیات می‌آمد بازار وصیت‌نامه نویسی هم داغ می‌شد. از اینترنت و سایت‌های فروش وصیت‌نامه خبری نبود تا با یک کلیک هزار تا وصیت‌نامه برایت ردیف کند ...» ادامه این خاطره را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
زندگینامه شهید «ناصر موسیوند»؛

شهیدی که آرزو داشت شبانه دفن شود

شهید ناصر موسیوند، از شهدای پایگاه مقاومت مسجد امام سجاد(ع) شهرستان بروجرد است که آرزو داشت اگر شهید شد او را شبانه دفن کنند.
زندگی‌نامه شهید «ولی‌الله توکلی»

دانش‌ آموز شهیدی که عشق به جبهه او را از مدرسه جدا کرد

شهید «ولی‌الله توكلی» دانش‌‏آموز شهیدی است که در دوران جنگ تحمیلی پیوسته به مراكز اعزام نیرو مراجعه می‌كرد ولی به‌علت سن كم از اعزام وی خودداری می‌شد تا این‌كه بر اثر این توجه به جبهه و آرزوی اعزام به مناطق عملیاتی، از درس و مدرسه جدا شد.
خاطره‌ای از همرزم شهید «محمدحسن ولی‌پوری»

شجاعت افراد در جنگ مشخص می‌شود

همرزم شهید «محمدحسن ولی پوری» در بیان خاطرات وی می گوید: من به ايشان گفتم، رزمنده نكند از بعثی می‌ترسی در جوابم گفت: اگر خدا توفيق داد و عمليات آغاز شد در جنگ و رو به روی بعثیها معلوم مي شود كه مادر چه كسي پسر اورده است كه واقعاً همينطور هم بود چون در جبهه مثل شير مي چنگيد و در داخل شهر و محل هم يك مبارز تمام عيار بود.
زندگینامه دانشجوی شهید «غلامعباس ولیان»؛

شهیدی که بعد از سربازی هم به جبهه رفت

شهید «غلامعباس ولیان» با وجود اتمام خدمت سربازی ولیکن باز در چند نوبت به جبهه رفت و در عملیات‌های مختلفی شرکت کرد.

وقتی اسرا «کانال مرگ» را به توهین کردن رهبر ترجیح دادند

«پنجاه اسیر ایرانی در اردوگاه موصل عراق، نه با اسلحه، بلکه با اراده‌ای پولادین یک‌صدا ایستادند. وقتی بعثی‌ها آنان را میان «کانال مرگ» و توهین به حضرت امام(ره) قرار دادند، هر پنجاه نفر، پای پیاده به سوی شکنجه رفتند و لب به بی‌حرمتی نگشودند ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات سید آزادگان «شهید حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
قسمت چهارم خاطرات شهید «نصرالله تفضلی»

ایستاد برای نگاه مادر

خواهر شهید «نصرالله تفضلی» نقل می‌کند: «کمکش کردیم. روی دوپایش ایستاد. چند قدمی هم راه رفت و به مادر گفت: ببین مادر! من حالم خوبه. ناراحت نباش!»

گلبرگ‌های عاقبت‌بخیر

یکی از علاقه مندان به شهدا از خاطرات خود بر سر مزار شهدا چنین می گوید: قبل از اینکه لب باز کنم و از امروز بگویم، چشمم می‌خورد به گلبرگ‌های رُز دور عکسش.  یادِ یکی دو ساعت پیش می‌افتم که رفته بودیم منزل شهید تقی حاتمی.  توی حیاطِ خانه، بوته‌ گلی که تا روی دیوار حیاط، بالا رفته بود توجهم را جلب کرد.
روایت شهادت شهید «محمدولی بهرام آبادی» به نقل از همرزمش «حسن خارا»؛

فرماندهی که به خاطر نجات نیروهایش مفقودالاثر شد

محمدولی لباس فرم که آرم سپاه دارد را از تن خود در می آورد و لباس بسیجی یکی از رزمندگان را می پوشد. دوربین و نقشه ها را به بچه ها می دهد و می گوید: شما بروید ،من اینجا می مانم اگر آتش دشمن کم شد آرام آرام بر می گردم.
طراحی و تولید: ایران سامانه