خاطرات شهدا - صفحه 2

آخرین اخبار:
خاطرات شهدا

نجات دادن دانش‌آموزان قصرشیرین از سرما

«خدمتگزار مدرسه در قصرشیرین، با خودش گفت من نمی‌گذارم بچه‌ها یخ بزنند باید کاری کنم. سریع به جان نیمکت‌ها افتاد و همه را با تمام قدرت خورد کرد و آنها را آتش زد و با این کار به کلاس‌ها گرما داد، پس از چند لحظه بچه‌ها با گرما جان گرفتند و روی همان آتشی برایشان چای آماده کرد و به آنها داد و بدین وسیله آنها را از سرما نجات بخشید ...» ادامه این خاطره از رزمنده «علی‌اصغر فلاح‌حسینی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

محل دفنش را از وادی‌السلام نجف به گلزار شهدای قزوین تغییر داد

«از سرکار که آمد، حس پرنده‌ای داشت که می‌خواهد از قفس آزاد بشود، گفت: امروز برگه‌ای دادن که باید محل دفن و کسی که خبر شهادت رو اعلام می‌کنه مشخص می‌کردیم. نوشتم که وصیت‌نامه‌هام رو سپردم به خانمم. محل دفن رو هم اول نوشته بودم وادی‌السلام نجف! اما بعد به یاد تو و مادرم افتادم. فکر کردم که تاب دوری من رو ندارید. خط زدم نوشتم گلزار شهدای قزوین ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید مدافع حرم «حمید سیاه‌کالی‌مرادی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
قسمت سوم خاطرات شهید «ابوالقاسم دهرویه»

آقا به من گفته شهید می‌شم

هم‌رزم شهید «ابوالقاسم دهرویه» نقل می‌کند: «از من پرسید: من زنده می‌مونم؟ گفتم: حتماً زنده می‌مونی. تا چند دقیقه دیگه بچه‌های امداد می‌رسن و تو رو می‌برن عقب. لبخندی روی لبش نشست. گفت: آقا به من گفته که شهید می‌شم.»

آیا تو حسین منی؟

«در حالی که چندین تابوت جنازه بود به همه‌شان ادای احترام کرد و بدون اینکه از کسی بپرسد مستقیم آمد کنار تابوت فرزند عزیزش زانو زد و چندین بار بوسید و بلند شد سه بار به دورش چرخید و سر جنازه را باز کرد. متلاشی شده بود و در همان زخم‌ها را چند بار بوسید و با یک لحن سوزناک گفت: حسینم، پسرم! آیا تو حسین منی؟ با این کلمات پر رمز و راز محبت‌آمیز همه حاضرین را به گریه انداخت ...» ادامه این خاطره از پدر شهید «نبی‌الله هاشمی» و برادر شهید «عبدالله هاشمی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
مادر شهید «سید علی‌اکبر حاج سیدجوادی»؛

ماه رمضان و خبری از پیدا شدن پسرم

«ماه رمضان بود ظهر رسیدم خانه. تا در را باز کردم دیدم تلفن زنگ می‌زند یک پشت خط گفت حاج خانم ناراحت نمی‌شوید گفتم برای چی گفت آقا مصطفی پیدا شده ...» ادامه این خاطره از شهید «سید علی‌اکبر حاج سیدجوادی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

عشق شهید «مصطفی حق‌شناس» به امام

«ایشان صددرصد معتقد به جوانب مختلف شخصیت امام توجه داشت محال بود حرفی از معمار انقلاب اسلامی زده شود و شهید حق‌شناس به ایشان ابراز عشق و علاقه نکند ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «مصطفی حق‌شناس» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

پیکر روحانی پاسدار «محمدمهدی مهدی‌سیرت» تشییع می‌شود

پیکر روحانی پاسدار «محمدمهدی مهدی‌سیرت» با حضور مسئولان و مردم شهیدپرور به‌ویژه خانواده‌های شهدا و ایثارگران تشییع می‌شود.
برگی از خاطرات جانبازان؛

منافقین از آب گل‌آلود ماهی می‌گرفتند

«منافقین هم با تکیه بر این ضعف کارگران از آب گل‌آلود ماهی می‌گرفتند و با شعار نان، مسکن و آزادی برای خود بازار گرمی می‌کردند. همان‌طور که همه می‌دانید منافقین چیزی برای ارایه به هواداران خویش نداشتند و با توجه به جو مذهبی حکم‌فرما بر آن زمان لحاظ ایدئولوژیک کم می‌آوردند ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات جانباز سرافراز «عمران ثقفی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

نذر می‌کرد که روزه‌اش را بگیرد

«اگر در منطقه هم بودیم نذر می‌کرد که روزه‌اش را بگیرد من که در جریان میزان وابستگی او به آب بودم. یک روز پرسیدم شما که شما این‌قدر به آب وابسته‌اید چطور روزه می‌گیرید؟ می‌گفت خدا خودش کمک می‌کند ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «مصیب مرادی‌کشمرزی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
برگرفته از نامه‌های دانش‌آموزان به شهدا؛

خدایا باید بمیرم تا آینده باشد

«خدایا باید بمیرم تا آینده باشد و باید باشم تا آینده بمیرم ...» ادامه این نامه را، همزمان با بزرگداشت روز شهدا در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

قصه ۱۵ بهار زندگی، ۱۵ روز جبهه و ۱۵ سال مفقودی شهیدشعبانی

شهید محمدحسین شعبانی ۱۵ سال بیشتر نداشت که برای گذراندن دوره آموزشی به بیرجند رفت، ۱۵ روز در جبهه بود و پس از ۱۵ سال، جنازه‌اش را آوردند.
خاطرات مادر شهید غلامرضا ایزدی

یک پلاک تنها یادگاری مادر غلامرضا ایزدی از فرزند شهیدش است

مادر شهید غلامرضا ایزدی خوب به یاد دارد که بعد از اطلاع از شهادت پسرش، تنها چیزی که در مشتش گره کرد و ساعت‌ها آن را بویید و بوسید یک تکه زنجیر و پلاکی بود که عطر تن غلامرضایش را داشت؛ اشیایی که حالا می‌توانست نور چشمان پر اشک مادر باشد.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۳۰»

گودال قتلگاه در میان اردوگاه

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «چه صحرای کربلایی که به پا شد، چادر‌های مهمات منفجر می‌شد و صدا‌های یا مهدی یا مهدی شیران روز و زاهدان شب را در خود فرا می‌گرفت و چه عزیزانی که در این بمباران وحشیانه رژیم روبه زوال صدام آن روز انجام داد و در آن روز بهترین عزیزمان ما را از بین ما گرفت و به معبود و معشوق خود پیوستند...» قسمت سی‌ام خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.

خون ایثار

«آخر شب بود که محسن پیدایش شد. آن شب خیلی از رزمنده‌ها شهید و مجروح شده بودند. یکی از برادران مجروح را هم آورده بودند که پایش قطع شده بود و دستش زخمی بود. جلوتر آمد و پرسید حال اون مجروح چطوره؟ گفتم نمی‌دونم گفت جراح رو صدا بزن ببینم برای این مجروح چه کاری می‌شه کرد ...» ادامه این خاطره از شهید «محسن بلندیان» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۹»

حمله دشمن و بمباران هوایی

شهید«جمشيد سليمانی»در دفتر خاطرات خود می نویسد:«گردان ما که در کنار خاکریز کنار اردوگاه قرار گرفته بود، با شنیدن چنین صدای عجیبی همه هواس‌ها را به سوی خود جلب کرد و همه نگاه‌ها را به طرف آسمان رفت که یک بار من به آسمان نگاه کردم که دیدم دو هواپیما بر پشت هم سوار هستند و به طرف ما نزدیک می‌شوند...» قسمت بیست و نهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۸»

صدای عجیبی در فضای صحرا

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «هنگام سخنان فرمانده گروهان درباره عملیات آن شب که داشت نکات مورد لزوم در شب، هماهنگی برادران و موضوع استقرار لوازم و تجهیزات و محکم بستن آن توضیح می‌داد که یک دفعه صدای عجیبی فضای صحرا را به خود گرفت...» قسمت بیست و هشتم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۷»

سخنرانی فرمانده مرتضی جاویدی قبل از عملیات

شهید«جمشيد سليمانی»در دفتر خاطرات خود می نویسد:«گردان را به خط کردند برای سخنرانی فرمانده گردان که برادر مرتضی جاویدی با همکاری برادر اسلامی و دیگر برادران هدایت می‌شد. برای ما سخنرانی کردند و گفتند که برادران دیگر لحظه موعود فرا رسیده است و باید کم کم توشه بربندیم و خود آماده رفتن به میهمانی عظیمی بشویم که این میهمانی بسی بسیار میهمانی مهمی است...» قسمت بیست و هفتم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۵»

تهیه یک فیلم از گردان فجر در منطقه عملیاتی فتح المبین

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «گردان ما که گردان فجر نام داشت و یکی از گردان‌های تیپ المهدی می‌باشد، از امیدیه برای مأموریتی یک ماه، برای تهیه یک فیلم که قرار بود روی گردان فجر انجام بشود، از امیدیه به شوش سرزمین عاشق و عاشقان الله عاشقان خط سرخ شهادت سرزمین دلیر مردان تاریخ اسلام رفتیم و در چند کیلومتری شوش در منطقه عملیاتی فتح المبین اردوگاه زدیم...» قسمت بیست و پنجم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۴»

دو جوان مشکوک و اعلام آماده باش

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «حرکات خیلی مشکوکی از آنها دیدم من آهسته آهسته تفنگم را از ضامن خارج کردم و آماده بودم و آهسته به بچه‌ها از جمله مجید سیوندی و حجت خورشیدی را خبر کردم و آنها جریان هم باخبر بودند...» قسمت بیست و چهارم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۳»

رژه مرغابی ها و مراسم سان

شهید«جمشيد سليمانی»در دفتر خاطرات خود می نویسد:«صبح بود و جهت حمام مرخصی گرفتیم و به شهر رفتیم و پس از استحمام رفتیم که سری به شهر بزنیم تازه ماه مبارک رمضان تمام شده بود و کافه‌ها باز بودند در یکی از کافه‌ها یک بستنی خوردیم و باز هم به راه افتادیم...» قسمت بیست و سوم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
طراحی و تولید: ایران سامانه